| - ––––•( آهــــو )•–––– - | |
|
سه شنبه، 6 خرداد، 1382
من ميخوام اثاث كشي كنم.ميخوام از پرشين بلاگ برم بلاگ
اسپات.زياد از انتقال دادن آرشيو و اينجور چيزا سردرنميارم.كي مياد
كمك؟ ¤ نوشته شده در
ساعت 9:47 توسط آهو اگه دوست داشتين برام ايميل بزنين.پيشاپيش مرسي.. منتظرم.. راستی......کوير عزيز،شرمندم كردي....... دوشنبه، 5 خرداد، 1382
برداشت اول: ¤ نوشته شده در
ساعت 10:9 توسط آهو - ميدوني ؟اصلا تقصير از منه - چطور؟ - آخه اگه من اون روزا اونقدر دوستت نداشتم،اگه ميتونستم رفتنتو راحت بپذيرم،الانم ميتونستم برگشتنتو راحت بپذيرم.ولي خوب اينطوري نشد. -ميدوني.. -تو عشق منو نسبت به خودت به زور از چنگم درآوردي -ببين.. -تو اونو از دستام از قلبم كشيدي بيرون انداختي زير پات لگد مالش كردي -گوش كن.. -تو از من ديگه چه انتظاري داري؟ - من دلم ميخواد.. -تو چي دلت ميخواد؟زندگي دوباره؟ يا نكنه فكر ميكني فقط تو دلت ميخواد، يعني من آرزو نداشتم؟ ندارم؟منم خيلي چيزا دلم ميخواست.اما حالا ديگه نميتونم.حالا ترجيح ميدم اون آرزو ها رو به گور ببرم تا دوباره اسيرم نكنن.بخدا ديگه نميتونم. نميتونم.نميتونم.نميتونم. - تو.. - من چي؟ الان اومدي بگي من حق داشتم؟من حق دارم؟چه فايده.چه فرقي ميكنه حالا اگه بدونيم كي حق داشته و كي حق نداشته؟چيزي عوض ميشه؟ سالهاي رفته برميگردن؟ - سكوت - سكوت - حالم خوب نيست. -من كاري نميتونم برات بكنم.حالت تهوع بهم دست ميده از تجربه كردن اين لحظه ها.كه نتونم برات كاري كنم.كه نخوام برات كاري كنم شايد.فقط برات آرزوي سلامتي ميتونم بكنم.اميدوارم حالت خوب شه. -.... -.... بوق ممتد.
******* برداشت دوم: يه كافي شاپ. - چهره’ تو شبيه زنهاي اروپاي شرقيه..چشماي درشت.صورت استخوني.گونه هاي برجسته. خصوصا كه انگار يه غمي پشت اين چهره پنهانه.غمي كه گاهي اوقات بدجوري توي چشم مياد.. حالا اولاش به كنار، ولي آخريشو بدجوري راست گفت!
******* برداشت آخر: يه سيگار توي تاريكي آتيش زدم. كشيدم. به خودم گفتم من حالم خوبه.اصلا جايي واسه ناراحتي وجود نداره.مهم نيست.اصلا مهم نيست.تازه اينطوري خيلي بهتره. خوابيدم. حتي يه لبخند هم توي تاريكي زدم.يعني همه چيز خوبه. واقعا فرقي نميكرد. مگه چهره’ سنگي هم ناراحت ميشه؟ مگه چهره’ سنگي هم گريه ميكنه؟ چهره’ سنگي بيخياله.راحته.آزاده.خودشو درگير هيچي نميكنه.همه چيزو راحت ميگيره.اهميت نميده.مواظبه تا با گريه دو طرف لباش خط نيفته.مواظبه تا با گريه روي چشماش پف نكنه.آخه چهره سنگي بايد هميشه زيبا باشه.مرتب باشه.مقبول باشه. .... ..... ....... .......... .............. گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صدان. يكشنبه، 4 خرداد، 1382
...من هنوز هستم ¤ نوشته شده در
ساعت 9:0 توسط آهو هنوز از چشمهء خورشيد مينوشم هنوز آيينه ها از برق چشمانم گريزانند هنوز بعد از هزار و يک شکست دل صد پارهء خود پينه ميبندم هنوز هستم چهارشنبه، 31 اردىبهشت، 1382
امروز از اون روزا بود كه ميخواستم پاچه
بگيرم. ¤ نوشته شده در
ساعت 16:23 توسط آهو كامپيوترم قاط زده بودحسابي.كارام ريخته بود روي سرم.صبح تا برسم سركار توي تاكسي از گرما داشتم خفه ميشدم.وقتي هم به راننده گفتم كه دستگيره شيشه رو بده تا بكشمش پايين ، در كمال خونسردي گفت: نداره! كفشم شديدا پامو ميزد( حكايت بكش و خوشگلم كن )و از اونجا كه پاي آدم قلب دوم آدمه احساس ميكردم دارم خفه ميشم! ديشب يه تلفن بيخود داشتم.از اون تلفنهايي كه طرف به زور ميخواد يه چيزي بكنه توي پاچه ات(ببخشيد!)و تو هم نميخواي قبول كني و تازه فكر ميكنه چقدر از اين لطفش مستفيذ شدي و فكر ميكنه قبول كردي و تو فرصت نميكني بگي نه چون قبل از اينكه جمله’ آخرو بگي تلفن قطع ميشه! يه تلفن باخود ! ديگه هم داشتم كه منتظرشم بودم ولي جواب ندادم.چون تا اومدم از خواب بپرم و گوشي رو بردارم زنگ تلفن قطع شد.منم كه كلاس! منم كه افه! ديگه زنگ نزدم.يعني راستش چون طرف صحبت زبون فارسي شكر است ! بلد نيست بايد به زبون غير مادري به خاطر دير تلفن كردنش غر غر ميكردم (چون ما زنها اصولا اين كارو ميكنيم!)به همين خاطر ترجيح دادم خودمو سبك نكنم و تلفنو جواب ندم. خلاصه اينكه امروز روز گل و بلبلي بود. اما در نهايت اين روز گل و بلبل ، اين جمله به دادم رسيد: Only a few things are worth fighting for. سه شنبه، 30 اردىبهشت، 1382
...معشوق من ¤ نوشته شده در
ساعت 11:3 توسط آهو گويي ز نسل هاي فراموش گشته است گويي كه تاتاري در انتهاي چشمانش پيوسته در كمين سواريست معشوق من مرديست از قرون گذشته يادآور اصالت زيبايي او در فضاي خود چون بوي كودكي پيوسته خاطرات معصومي را بيدار ميكند او با خلوص دوست ميدارد ذرات زندگي را ذرات خاك را غم هاي آدمي را غم هاي پاك را معشوق من انسان ساده ايست انسان ساده اي كه من او را در سرزمين شوم عجايب چون آخرين نشانه هاي يك مذهب شگفت در لابلاي بوته’ پستان هايم پنهان نموده ام گزيده اي از شعر معشوق من،فروغ فرخزاد
******** چيه؟ به آهو نمياد غمگين باشه؟ آرزو كنه؟ انگار صد ساله ميشناسمش. جايي كه صدا به صدا نميرسيد ما فقط با حركات لب حرف همو ميخونديم. لبخندش در نهايت خستگي صبورانه بود. اين صبوري...اين متانت.....لازم نيست براش شعار بدم. اونم برام شعار نميده.لازم نيست براي شفافيت ذهنش براي هزارمين بار خودمو هجي كنم كه يه وقت فكر بد نكنه ،خيال بد به سرش نزنه، انتظار بيجا نداشته باشه و هزار تا اگر و شايد مزخرف ديگه كه اين روزا ديگه كلنجار رفتن باهاشون برام عادت شده. اونم ميدونه كه بد فهميده نميشه.بد فهميده نشدن يه نعمته. نعمتي كه از نگاهش روي سرم ميباره. يه غريب آشناست كه مسافره.مسافري از اونور دنيا.رفتنيه. ميدونيم. ولي يه كتابه كه ميشه خوندش.يه قصه كه ميشه تعريفش كرد.يه پرتره كه ميشه نگاش كرد. نميدونم.خلاصه يه چيزي وراي هر حسي كه بشه توي كلمات گنجوند. مهم نيست كه ميره.مهم اينه كه توي بودنش بهم ياد داده كه چجوري ببينم.چجوري زندگي كنم.مهم نيست كه ميره.مهم اينه كه رد پاش توي زندگيم خيلي ناگهاني اومد و چه به موقع.انگار بايد ميومد تا من خودمو بهتر بشناسم.از اون رد پاهايي كه نميخواي پاكشون كني. كوتاه و عميق. صادق و بي آلايش. گاهي اوقات يه تلنگر توي زندگي, تكليف يه عمر آدمو روشن ميكنه.تكليف آدم با خودش.با افكارش. موندني نيست. رفتنيه.ولي مهم نيست.اصلا نيومده كه بمونه.اومده كه منو ياد خودم بندازه. حرفي به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم
******** اين قصه’ كوتاه ، كه منم نقشي درش دارم ، به من حس خوبي ميده.انگار صد سال بزرگ شدم، بي اينكه پير شم.... يكشنبه، 28 اردىبهشت، 1382
اگه قرار باشه درعرض نيم ساعت چند تا پيام از كسي دريافت
كني كه تازه سيستم پيامرسانيشو فعال كرده و نميدونه از سر ذوق! چي بگه , چيزي
بهتر از سخنان قصار پايين نميگيري!! ¤ نوشته شده در
ساعت 14:43 توسط آهو !you are one in a million ( دستت درد نکنه!) doosset daram (از کجا معلوم!؟) ghorboonet beram ( زودتر!) ! kheili khari (خجالت بکش! اينجا که همه چيزو نميگن که! تازه خودت خر تري! ) i am a book ( فکر کنم اينجاديگه كم كم احساسات ته كشيده! من كه نتونستم ولي شما اگه ارتباطي بين اين جمله هاي پيدا كردين به منم بگين!) پنجشنبه، 25 اردىبهشت، 1382
حيف كه نميخوام اين وبلاگم مثل خيلي از وبلاگ ها تبديل به دفترخاطرات روزانه و تعريف كردن سير تا پياز زندگي روزمره بشه.وگرنه خيلي چيزا از اين روزا داشتم كه توش بنويسم! چهارشنبه، 24 اردىبهشت، 1382
Now,that i am writting this message to you, i
can imagine your face,your laughing,your eyes,your talking,your
walking,your dinner eating,your way of touching my hands,and سه شنبه، 23 اردىبهشت، 1382
اول كه از پنجره بيرونو نگاه كردم كلي ذوق كردم.زمين خيس
خيس بود.قطره هاي بارون معلق تو هوا.سرمو از پنجره بردم بيرون و چند تا نفس
عميق كشيدم.عطر بهار دلو پر كرد.ابرا مثل گوله هاي پنبه تو آسمون ولو شدن.
ياد حرف همكارم افتادم كه ميگفت انقدر بهاراي بي غيرت ديديم باورمون نميشه كه
اين هواي ملس با اين بو هنوزم تو تهران وجود داشته باشه. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:42 توسط آهو اما نميدونم چي شد كه يهو دلم گرفت. انتخاب كردن چقدر سخته.رفتن و نرفتن.موندن و نموندن. اينم كه خوندم ديگه هيچي.يه جور كرخي حس كردم كه از شنيدن يا خوندن چيزي نزديك به حس خود آدم تو آدم لونه ميكنه.به من كه خيلي چسبيد. دوشنبه، 22 اردىبهشت، 1382
پرنده فقط يك پرنده بود ¤ نوشته شده در
ساعت 13:4 توسط آهو پرنده گفت:«چه بويي، چه آفتابی،آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت» پرنده از لب ايوان پريد، مثل پيامی پريد و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نميکرد پرنده روزنامه نميخواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم ها را نميشناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری می پريد و لحظه های آبی را ديوانه وار تجربه ميکرد پرنده، آه،فقط يک پرنده بود. فروغ فرخزاد يكشنبه، 21 اردىبهشت، 1382
![]() فردا روز جهاني مادره.روز من.روز مادر من. روز تمام ماماناي اينجا. روز مهشيد.روز مامان ماني.روز نيلوفر.روز هاله.روز نوشي.روز زن تنها و خيلي خيلي مادراي ديگه كه من نميشناسمشون. مامانا...روزتون مبارك. دوشنبه، 15 اردىبهشت، 1382
.........................محکومی به رفتن ... عدالت معنايی ندارد ... مدت هاست اين کلمه را ترک کرده ای ... داشتنش هيچ گاه منصفانه نبوده ... لااقل برای تو نبوده .... عدالت ! ... تنها رد زهرخندی تلخ روی صورت بی رنگت می ماند ، خلاص . محکومی به رفتن ... گاهی ناگزير ها را گريزی نيست ... آنچه تلخ است و خراشت می دهد ، خراب کردن پل هاست ... پل يعنی که اميد ... اميد به بازگشت ... اميد به کورسوی نوری ، گيرم در انتهای سياهی دالانی بی پايان ... پل يعنی که هميشه راهی هست . و خراب می کنی تا يکی يکی ويرانی تنها راه های به جا مانده را به سوگ بنشينی ... تا کنده شوی از اندک بندهای به جا مانده ... تا معلق شوی در همان خاکستری بی پايان ... همان خاکستری که نامش را تقدير گذاشتند .... تقدير شوم محتوم گريزناپذير . چه خواهد شد؟ ... نمی دانی ... تاب خواهی آورد ؟ ... نمی دانی ... می روی تا بازنگردی ؟ ... نمی دانی ... بازخواهی گشت ؟ ... نمی دانی . از وبلاگ آيدا يكشنبه، 14 اردىبهشت، 1382
خبر مرگ يكي ديگه از بچه هاي وبلاگ نويس رو هم در نهايت بهت
و افسوس شنيديم.خبر مرگ دوستانمون رو كه ميشنويم تازه ياد وبلاگشون
ميفتيم.ميريم اونجا.ديگه تنها كاري كه ميتونيم بكنيم اينه كه پيغام تسليتي
بذاريم.قلبمون يخ ميكنه.تاسف ميخوريم از اينكه چرا گاهي اوقات فرصت هايي خوب
رو براي شناختن بعضي از انسانها از دست ميديم. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:29 توسط آهو ولي تمام اين كارا هيچ چيزي رو عوض نميكنه.مرگ ساده ترين واقعيتيه كه از اون گريزي نيست.جوابي براش پيدا نميشه.ازدستش نميشه فرار كرد.فقط عزيزانمون رو ازمون ميگيره.و يه روز هم ما رو از عزيزانمون. آزيتاديگه ميون ما نيست. روحش شاد. شنبه، 13 اردىبهشت، 1382
دو روز آرامش.دو شب نخوابيدن تا صبح و تمام خاطره هاي گذشته و تمام نقشه هاي آينده رو با دوستاي خوب زير و رو كردن.دو روز بلعيدن هوايي كه هميشه منو عاشق خدا كرده.دو روز تماشا كردن عظمت غروب خورشيد دريا. دو روز خنديدن به هر چيزي كه رنگ زندگي داره .دو روز راه رفتن بين زمين و آسمون لابلاي شكوفه هاي رنگارنگ ارديبهشت ماه.دو روز سرخوشي.دو روز فراموشي هر چي جنگ و ظلم و نفرت و غم و مشكل و نگرانيه.دو روز زندگي..... سه شنبه، 9 اردىبهشت، 1382
امروز احساس رهايي ميكنم.رهايي.ديگه به بعدش فكر نميكنم.امروز اين تصميم درسته. دوشنبه، 8 اردىبهشت، 1382
شنيده بودم كه بين عشق و نفرت فاصله اي نيست.باور
نميكردم. ¤ نوشته شده در
ساعت 16:59 توسط آهو فكر ميكردي هنوز هم قهرمان زندگي مني.فكر ميكردي هنوز همون زن عاشقم.اما ديدي چي به روز اون زن اومده؟ ديدي؟ ديگه عشقي در كار نيست.چيه پس؟ نفرته؟نفرتم نيست.نميدونم.يه خلا’.آره يه خلا’ شايد.يه حفره خالي بزرگ.يه فرسودگي.حالا از تموم اون شور و شر ها همين فرسودگي مونده. نپرس چرا.ميدوني خودت. گفتي: عوض شدي.... باور نميكردم كه حتي نگاهمم گفته باشه تموم گفتني هارو.خودت همه چيزو از زبون من گفتي.خودت بغض فروخورده’ منو باز كردي.تو آينه اي شدي از من. گفتم:آره .سختي آدمو عوض ميكنه..... ديگر از سقف زمانه آفتابي برنميتابد كلبه’ جانم دگر بار روشنايي نيست دركنار پنجره ديگر گل اندامم نمي آيد شهر خالي مانده اكنون آشنايي نيست كوچه باغان گذشته خالي از فرياد شبگرد وغزل گشته باغ سرسبز جواني ها خزاني شد سالها بي بودنت بودم تن به هر بيهوده فرسودم جمع اين مطلب زدم من زندگاني شد دوشنبه، 8 اردىبهشت، 1382
از علي خسروي به خاطر اين سورپريز و از بهنام بختياري به خاطر اين لينك هاي خوب ممنونم.مرسي بچه ها. حالا اگه دوست دارين به موزيك كودكانه’ فرهاد گوش كنيم و يادي هم از فريدون فروغي كرده باشيم. يكشنبه، 7 اردىبهشت، 1382
وقتي احساست تحت كنترل خودت باشه خيلي خوبه.وقتي به هيچ كس
و هيچ چيز وابسته نباشي خيلي خوبه.وقتي وابستگيت هم از جنسي نباشه كه بترسي
از دستش بدي خيلي خوبه.مثلا عشق و وابستگي به فرزند.تنها چيزيه كه من واقعا
ازش لذت ميبرم. وقتي به دوستي ها فقط به عنوان راهي براي تبادل افكار فكر
ميكني خيلي خوبه.وقتي دوست ها تو فقط به اين دليل دوست داري كه دوستت هستن
خيلي خوبه.نه انتظاري ازشون داري و نه اونا از تو انتظاري دارن.خيلي خوبه كه
منطقي باشي. خيلي خوبه به دوستي هات هم به عنوان پله اي نگاه كني كه باهاشون
بتوني ازش بالا بري و پيشرفت كني .حالا اين بالا رفتن ميتونه فكري باشه و
احساسي باشه . يه جور رشد فكري و احساسي. يه جور بزرگ شدن . يه جور كامل شدن.
يه جور رسيده شدن.همين خوبه. اما امان از وقتي كه ببيني ديگه نميتوني احساستو
مهار كني. ديگه دلتنگي هات دست خودت نيست.ديگه دلشوره هات دست خودت نيست.
ميان بي اينكه بخواي.هستن بي اينكه بخواي..بعد ميبيني ايني كه الان هستي با
اوني كه ميخواستي باشي فرق كرده.با اوني كه بودي فرق كرده.ديگه اون آدم
بيخيال سابق نيستي.ميخواي بازم منطقي باشي.ميخواي بازم تو دلت بگي شد شد نشد
نشد مهم نيست.ميخواي بازم خودت باشي و خودت.اما يه جورايي نميشه.يه جاي كار
گير داره.حالا اين گير شايدم دلنشين باشه شايد سرخوشت كنه ولي اينجوري اوني
كه ميخواي باشي نيستي. كلافه اي.از دست خودت عصباني هستي كه چرا دل دل
ميكني.چرا سنگ نميشي. چرا فقط به پله هه نگاه نميكني. اينجا چي ميخواي.اصلا
اينجا چيكار ميكني.چرا نميري.چون ميخواستي ديگه هميشه رفتني باشي.موندني
نباشي.چون ديدي كه هيچي موندني نيست. تو چرا بموني. بايد بري كه جا نموني.بري
كه پيشدستي كرده باشي.از دلت جلو بزني.چشاتو ببندي و بري.ديگه به حرف دلت هم
گوش نكني. بگي گور باباش.ولي از اينكه اينارو انجام نميدي از دست خودت عصباني
هستي.اون گير هنوز هست.هنوز نميدوني باهاش چيكار كني.گاهي سرخوشيش مستت
ميكنه.اما مستي كه از سرت ميپره ميبيني هنوز نرفتي.نميدوني بايد مست بموني يا
هشيار بشي.بعد يه جنگ و گريز بين منطق و احساست پيش مياد كه از پات ميندازه
.اين جنگ و گريز ادامه داره و ادامه داره.من الان توي همون جنگ و گريزم. اون
سنگ برنده ميشه يا اون مست؟ نميدونم.. ¤ نوشته شده در
ساعت 12:6 توسط آهو سه شنبه، 2 اردىبهشت، 1382
از مكالمات من و دختر ۶ سالم: من:پاشو مامان پاشو اون پارچ رو ببر بذار يخچال. بي هيچ حرفي انجام داد. من: اين لباستو هم از اينجا جمع كن ببر بذار تو كمدت. باز بي هيچ حرفي انجام داد. من: جيش و مسواكت قبل از خواب يادت نره. اين دفعه با بي حوصلگي تمام جواب داد: عجب گيري كرديم به دنيا اومديما!!! من: دوست نداري قورتت بدم بري سر جاي اولت! طفلك باورش شده بود!! دوشنبه، 1 اردىبهشت، 1382
امان از دست ما ايراني ها! تو ي كافه نادري هم بايد پارتي
داشته باشي! وگرنه از سيب زميني سرخ كرده و لوبياي داغ و پنير پيتزاي روش كه
جلز ولز ميكنه و باعث ميشه صداي قارو قور معده رو از اعماق وجود بشنوي هم
خبري نيست! ¤ نوشته شده در
ساعت 12:7 توسط آهو شنبه، 30 فروردين، 1382
. ¤ نوشته شده در
ساعت 12:48 توسط آهو تو اين چند روز هر چي زور ميزنم منطقي باشم نميشه. يعني اشكها بهم ميگن كه نميشه. . شنبه، 30 فروردين، 1382
. ¤ نوشته شده در
ساعت 12:17 توسط آهو وقتي ميام اينجا يه فشار، يه سنگيني روي قلبم حس ميكنم. دلم براي لحظه هايي كه يه روزي وجود داشتن و حالا گذشتن تنگ ميشه.كاش بعضي لحظات رو گذر زمان از آدم نميگرفت. . شنبه، 30 فروردين، 1382
. ¤ نوشته شده در
ساعت 10:33 توسط آهو ديگه داره عقم ميگيره از هر چي آغاز و پايانه.ميخوام خودم باشم و خودم.اما نميذارن كه.. سه شنبه، 26 فروردين، 1382
هميشه پشتمو خالي كردي.يادته؟ هميشه توي بدترين مواقع پشتمو
خالي كردي.بار اولت نيست كه.قايم موشك بازيهات تمومي نداره.حتي حالا كه ميگي
پشيموني.حتي حالا كه ميگي ميخواي جبران كني.حتي حالا كه برگشتي همونجايي كه
يه روز پشت سرت بود.ولي ديگه من شناختمت.بهاي اين شناختن خيلي گرون بود.خودت
خوب ميدوني.ولي ديگه خام حرفات نميشم.ديگه ميدونم كه نميتوني.حتي اگه بخواي
هم نميتوني.حتي اگه وانمود كني بازم نميتوني. ديگه خام حرفات نميشم.ديگه حالا
فهميدم پشتم خالي باشه بهتر از اينه كه تو بخواي اونجا باشي. تويي كه هر لحظه
يه جوري.تويي كه خودتم نميدوني چي از من و از خودت و از زندگي
ميخواي. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:58 توسط آهو شايد من و تو هيچوقت حرف همو نفهميديم. شايد روش من و تو براي دوست داشتن و فهميده شدن و فهميدن همديگه اشتباه بوده. اصلا چرا شايد..حتما همينطور بوده. حيف كه اينارو نميخوني..وگرنه اقلا براي يه بار هم كه شده ميفهميدي كه ته دلم باهات صاف نميشه.آره تو برگشتي..ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم دلم نميخواست برگردي.من و تو هيچوقت پاي هم نبوديم.ميبينم دلم واسه تو نبود كه تنگ شده بود.دلم واسه اون روزايي تنگ شده بود كه با هم داشتيم.براي احساسي كه نسبت بهت داشتم.عشقي كه بهت داشتم.دلم واسه زني كه اون روز ها بودم تنگ ميشه..وبراي مردي كه اون روز ها بودي. حالا حتي اگه دوستت هم داشته باشم،حتي اگه ازت يادگار هم داشته باشم،حتي اگه شريك خيلي روزها و سالها از زندگي هم بوده باشيم،اما ديگه دليلي براي خوشبختي پيدا نميكنم. ديگه نميتونم. من تو را دوست داشتم.اما حالا خسته ام...از اين كه ميروم خوشبخت نيستم.اما براي از سر گرفتن هم احتياجي به خوشبخت بودن نيست. ميدوني چيه؟برگشتنت هيچ چيز رو عوض نكرد.عشق گذشته رو در من زنده نكرد. تمام اون كوهي كه يه بار با دست خودت ويرونش كردي ديگه وجود نداره.نبايدم باشه ديگه.نميتوني ازم انتظار داشته باشي كه وجود داشته باشه. ميدونم ،باز فكر ميكردي من همون خاك هستم و تو همون باد.ميدونم باز پيش خودت ميگفتي من موندنيم و اين تو هستي كه هميشه در رفت و آمدي.در كوچ.كوچ بين رفتن و موندن.ميدونم خيالت راحت بود از اينكه من هميشه همينجا هستم ،براي هر وقت كه پشيمون بشي . اما ديگه نه.ديگه اينطور نيست.ديگه حالا ميدونم كه برگشتن تو نوشدارو بود.نوشدارو.ديگه حالا اوني كه بايد بره تو نيستي.منم.كاش اين نوشته هارو ميخوندي. اونوقت ديگه منتظر برگشتن منم نميموندي . قصه ما به سر رسيده.. پنجشنبه، 21 فروردين، 1382
فکر کنم دچار سبکي تحمل ناپذير هستي شدم!! ¤ نوشته شده در
ساعت 13:34 توسط آهو چهارشنبه، 20 فروردين، 1382
پرندگان به اين دليل پرواز نميکنند که بال دارند،بلکه به اين دليل بال دارند که آرزومند پرواز بودند. لامارک سه شنبه، 19 فروردين، 1382
وقتي آدم در مقابل کسي قرار ميگيره که از ۱۶ سالگي تا ۲۲
سالگي اسير بوده نميدونه چي بايد بگه. ¤ نوشته شده در
ساعت 11:17 توسط آهو پرسيدم:از اون دوران بگو. گفت: ترجيح ميدم حرف نزنم.روزايي که بر ما گذشته براي خيلي ها قابل باور نيست.حرفامونو باور نميکنن. سماجت کردم. فقط چند جمله گفت: از لحظه اي گفت که مهمات تموم شده بوده ، از فرياد هاي توي بي سيم : مهمات نداريم...از جواب ، که الان ميرسه.ولي خوب،هميشه آدم شانس نمياره،به جاي مهمات،اين عراقي ها بودن که سر ميرسن! از لحظه اي گفت که عراقي ها ميومدن جلو و توي تمام سنگر ها يکي يکي نارنجک مينداختن.اين سه تا سرباز ايراني از سنگر پريدن بيرون چون اسارت رو به ناقص شدن ترجيح دادن( انتخاب بين بد و بدتر).از لحظه اي گفت که به جاي گفتن * تسليم ميشم* به عربي گفته * تسليم شو* و چقدر کتک خورده( طنز تلخ). از کتک خوردن هاي صبح و ظهرو شب با نبشي گفت(ميله هاي سه گوشه). از فشار رواني.شکنجه هاي رواني.از منتظر موندن براي کتک خوردن گفت،تا جايي که بعضي از اسرا از زور فشار عصبي تحملشون تموم ميشده.از اون اسيري گفت که رو به سرباز عراقي فرياد ميزده که* د بزن ديگه لامصب..بزن خلاص کن..نصفه جونم کردي..*از اونهايي هم گفت که دوستانشونو به سيگار يا کتک نخوردن فروختن... پرسيدم: روزا رو چطور ميگذروندين؟ بر حسب عادت اين چند سال انتظار داشتم بشنوم که * نماز ميخونديم!..قرآن ميخونديم!..دعا ميکرديم!..* ولي هيچکدوم اينها رو نگفت.برعکس، اون روي سکه رو نشونم داد..گفت:* توي حياط اردوگاه سنگ ريزه جمع ميکرديم............آشغالها رو جمع ميکرديم .سنگ هارو از اين گوشه تا اون گوشه حياط ميچيديم ..........* ماتم برد.۶ سال، بهترين سالهاي جووني اين مرد چطور گذشته. حتي تصورش هم نميتونيم بکنيم. يه لحظه با جووناي ۱۶-۲۲ سالۀ حالا مقايسش کردم.چقدر اختلاف.اين اختلاف البته به خاطر مقتضيات زمان و موقعيت اجتماعي و سياسي هم هست.اين مسلمه که جوونهاي حالا هيچ سهمي در شکل گيري اون جنگ لعنتي يا زجر کشيدن اسير هامون در اون دورۀ به خصوص نداشتن.اين تضاد تقصير آزادۀ اون دوره و جوون رپ و هوي متال اين دوره هم نيست. ولي خوب جنگ اينو بين اين دو نسل از جوونهاي ما ايجاد کرد که هيچ جوري هم قابل حل نيست. اين دو نسل حرف همديگرو نميفهمن.هيچ جوري نميفهمن.شايد منم يه چيزايي از حرفاشو نميفهميدم.چون هيچوقت جاي اون نبودم. پي نوشت: اينم لازمه بگم که با وجود تمام محدوديتها و زجرها اين آزاده تونسته توي اون ۶ سال زبون فرانسه رو معادل ليسانس ياد بگيره و خطاطي هم بکنه.اونم چه خطي.آدميزاده ديگه..اگه بخواد، ميتونه. .......................................... باورم نميشد که نسخه اصلي فيلم * خانه اي روي آب * با اين نسخه که الان توي سينما ها داره پخش ميشه اين همه تفاوت معنايي داشته باشه. حذف صحنه هاي کليدي، ديالوگ هاي پر معني، و حذف صحنه آخر که اصلا کل فيلم رو خراب کرده. صحنه هاي آخر فيلم يه جور کمدي پوچيه. يه جور تداخل بين رئاليسم و سورئاليسم. ولي با حذفش، فيلم تبديل به آش شله قلم کاري شده که حتي هر بيننده اي به قضاوت منتقد ها در متفاوت بودن فيلم هم شک ميکنه.(البته بيننده هايي که نسخه اصل رو نديدن). تعجبم از اينه که چطور فرمان آرا راضي شده که فيلمش، حاصل تلاشش، با اين تغييرات اکران بشه. و بيشتر تعجبم از اينه که وزارت ارشاد واقعا ملت ما رو چي فرض کرده. بلا نسبت شما..........الاغ؟! دوشنبه، 18 فروردين، 1382
امشب اولين دندون شيري دختر کوچولوم افتاد.همون اولين
دندوني که وقتي خيلي کوچيک بود از لثه هاش بيرون زده بود و من با چه ذوقي
منتظر رويشش بودم.چه روزايي که بين اين در اومدن و افتادن به ما گذشت. حالا
اون يه دختر ۶ ساله س و من....زني که با ۷ سال پيش خيلي فرق کردم.. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:4 توسط آهو من لحظه هاي تلخي رو با گوشت و خونم تجربه کردم.اينه که از لحظه هاي شيرين هر چند بسيار کوتاه زندگي خيلي لذت ميبرم.حتي گاهي اوقات اين تلخي ها و شيريني ها يه جورايي با هم هستن.در کنار همن.با هم عجينن.چون هيچ غم و شادي مطلق نيست. با اين وجود معتقدم که زندگي با تمام لحظه هاي تلخ و شيرينش حادثه اي بسيار دوست داشتني و بسيار ساده س. به سادگي اشک شوق توي چشماي مادري که داره بزرگ شدن دلبندشو ميبينه. دوشنبه، 11 فروردين، 1382
شما ها بلدين دعا کنين؟ ¤ نوشته شده در
ساعت 10:7 توسط آهو ميتونين براي دختر بچه ۱۳ ساله اي که دو هفتس پدر و مادرش فهميدن سرطان داره دعا کنين؟ دخترکي مثل پنجه آفتاب که تازه مزه بلوغ رو چشيده.دخترکي با موهاي شبق مانند و چشم هاي درشت و مژه هاي پرپشت مشکي. ميتونين دعا کنين وقتي مو هاي سرش به خاطر شيمي درماني ميريزه غصه نخوره؟اصلا ميشه که غصه نخوره؟ميتونين دعا کنين مادرش صبور باشه.پدرش نشکنه؟ميتونين دعا کنين توي جدال با بيماري موفق بشه؟ ميتونين دعا کنين خدا اونقدر بهش قدرت بده که با اين کابوس ناگهاني مبارزه کنه؟ميتونين دعا کنين زير سرم هاي شيمي درماني تاب بياره؟ و روزا و شباي کسالت آور بيمارستان رو تحمل کنه؟ ميتونين دعا کنين؟ پس دعا کنين ..دعا کنين... دوشنبه، 11 فروردين، 1382
اصلا نميتونم تصوير مجروح هاي جنگ رو ببينم.تا ميان روي
صفحه تلويزيون فوري کانالو عوض ميکنم.وقتي هيچ کاري نميتونم براشون بکنم
انگار ميخوام ازشون فرارکنم .به جاش دستي روي سر دخترم ميکشم که داره توي
آرامش بازي ميکنه.هزار تا چرا مياد توي ذهنم.جوابي براشون پيدا
نميکنم.مردا،زنها، بچه ها...بچه ها...کاري ندارم به اينکه کي برنده بشه خوبه
يا بده.بعضي از جنگ ها اصلا برنده و بازنده ندارن.همه يه جورايي بازندن.اينو
ميدونيم.تنها چيزي که باعث ميشه در موردش بنويسم همون احساسيه که موقع ديدن
بچه هاي مجروح و گريون بهم دست ميده. کانالو عوض ميکنم نه به خاطر اينکه
ازشون بدم مياد.نه.به خاطر اينکه تحمل ديدن زجرشونو ندارم.هيچ کاري هم
نميتونم بکنم.از خودم بدم مياداينجور موقع ها.يه جايي بچه ها دارن زير آوارها
با انبوهي از ترس روز ها رو سر ميکنن.يه جايي همين نزديکي ها.اين بچه ها دارن
تاوان چي رو پس ميدن؟حقشون نيست... ¤ نوشته شده در
ساعت 9:55 توسط آهو شنبه، 9 فروردين، 1382
شرمنده خونگرمي اشکم که همه عمر نگذاشت مرا گرد به مژگان بنشيند شنبه، 9 فروردين، 1382
دکترخطاب به پدرش : مادر تمام خانوم بازي هاي شما رو ميديد و زجر ميکشيد.. پدر خطاب به دکتر: مادرت زن نجيبي بود... دکتر: چاره ديگه اي نداشت. داشت؟ نجابت وقتي معني داره که قدرت انتخاب ديگه اي هم وجود داشته باشه... خانه اي روي آب/بهمن فرمان آرا چهارشنبه، 28 اسفند، 1381
![]() عيــــــــــــــد شمـــــــــــا مبـــــــــــــارک دوشنبه، 26 اسفند، 1381
قبل ترها به زناني که به هر دليلي با وجود داشتن فرزند
مجبور بودند آنها را به تنهايي بزرگ کنند و بار زندگي را به تنهايي به دوش
بکشند ميگفتند:" زنان بي سرپرست". ¤ نوشته شده در
ساعت 14:46 توسط آهو واژه زشتي بود.زشت و نا عادلانه. يکي دو سال پيش اعلام شد که اصطلاح " زنان سرپرست خانوار" جايگزين واژه قبل شده. هر چند در اصل موضوع تفاوتي ايجاد نشد.اين زنان همچنان به تنهايي تلاش ميکنند. زخم ميخورند. و مسئوليت سنگين سرپرست بودن را به دوش ميکشند. آن هم زير نگاه سنگين جامعه که از سنگيني فشار زندگيشان هم بيشتر است. معمولا اين زنان اگر شرايط مناسبي براي زندگي خود داشته باشند هرگز حاضر نيستند ازدواج مجددي کنند. اما موضوع اين نيست که چرا تنها هستند.موضوع اين است که چرا اين تنهايي بايد در جامعه ما انقدر تلخ، پر آسيب و پر هراس باشد؟ زنان سرپرست خانوار... سوال بالا تلنگريست که بعد از خواندن متن زير بايد به خود بزنيم. همشهري،ديماه ۱۳۸۱ "..... بيش از يک ميليون زن سرپرست خانوار از حمايت هاي اجتماعي محرومند. بيش از 95% آنها پاک و شرافتمندانه زندگي ميکنند و بيش از 50% آنها به خاطر مشکلات اقتصادي و اجتماعي فراواني که با آنها دست و پنجه نرم ميکنند ، افسردگي دارند." معتقد به زياده نويسي نيستم. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل... شنبه، 17 اسفند، 1381
. ¤ نوشته شده در
ساعت 10:14 توسط آهو . . خيابانها روزهاي آخر سال شلوغند. پر از دستهاي پر، چهره هاي شاد، دستهاي خالي، جيبهاي بيهوده ،نگاههاي پر از حسرت و... اين روزها خيابانها شلوغند، خيلي شلوغ. در ميان هياهوي اين روزها، آنچه تا قبل از شروع محرم بيش از هر چيز جلب توجه ميکرد ٬ حاجي فيروز ٬ بود که پيش از اينها ٬ سالي يکبار ٬ مي آمد، آن هم شب عيد .و حضورش ، ترانه هايش ، صداي دايره زنگيش، اشعارش و... همه را به وجد مي آورد، اما اين روز ها- که هنوز مانده بود تا شب عيد- ٬ حاجي فيروز٬ ها با دايره زنگي و تنبک ، توي خيابانها لا بلاي جمعيت ، لا بلاي خودرو ها ميچرخيدند : ٬ حاجي فيروزه...سالي يه روزه...٬ و تقريبا هر سال يک ماه آخر همين را تکرار ميکنند. حاجي فيروز هايي که بعضي از آنها به زحمت ۷-۸سال سن دارن.آنان نه کاري به نو شدن سال دارند ( چون روزهايي که ميگذرانند همه مثل هم است) نه کار به کار حاجي فيروز هاي قديم و حکمت کارشان دارند ( اين چيز ها که نان شب نميشود برايشان) حاجي فيروز هاي اين روزها اکثرا نميخندندو گاه ميشود رد اشکهايشان را که سياهي صورتشان را شيار انداخته ديد. بچه هاي خيابان براي بقا به اجبار به هر کاري دست ميزنند. دستفروشي، پاک کردن شيشه خودروها، تکدي گري و... و در ايام خاص حتي حاجي فيروز شدن براي خنداندن مردم...ابراب خودم بزبز قندي..ابراب خودم چرا نميخندي؟ اما چرا کسي نميخندد؟..چرا کسي از حضور آن شاد نميتواند باشد شايد براي اينکه آنان - بي آنکه بخواهند- به جاي شادي و خنده نگراني و اندوه نصيب تماشاگرانشان ميکنند. نگراني از اينکه نکند روز هاي سياه آنان همچنان سياه و تيره بماند؟ نکند خاطره سياهي اين زغالها که به صورتشان ماليده اند، خاطره سياهي اين سالها ، براي هميشه در ذهنشان باقي بماند؟... نکند دستي پيدا نشود که اين سياهي ها را بزدايد؟... پنجشنبه، 8 اسفند، 1381
تماشاي تئاتر٬ يوسف و زليخا ٬ توی دنيايی از وهم و واقعيت... بازيگرا روی سن ميچرخن و از خودشون بيخود ميشن. توی دلم قيامته... من توی دنيای فرا واقعی خودم غوطه ميخورم.. همه ما بازيگريم. از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست. گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست. پنجشنبه، 17 بهمن، 1381
آهو اومد بيرون از زندوني که...
من خوشحالم. ¤ نوشته شده در
ساعت 9:54 توسط آهو حالا ديگه ديگري برام تصميم نميگيره. حالا اين خودمم که براي خودم تصميم ميگيرم.کليد اين خونه ديگه دست خودمه.و من درشو ميبندم. نميدونم. شايد يه روز باز حرف زدم.شايد از غصه هام گفتم...از شاديهام...از زندگيم....از نگفته هاي تلمبار شده تو قلبم....ولي اينو ميدونم که اونروز ، اين روزها نيست... روزيه که مطمئن باشم در خونه قلبم به زور قفل نميشه. روزيه که نگاه هاي پرسشگر از کاه ، کوه نسازن. روزيه که به ارزش راست گفتن و راست نوشتنم شک نکنم....روزيه که قصاص قبل از جنايت نشم.روزيه که با خيال راحت بنويسم.روزيه که اونقدر صبور باشم که کينه نورزم و اونقدر بزرگوار که خطا ها رو ببخشم.روزيه که....يعني ميان اون روزا...؟ خداحافظ چهارشنبه، 9 بهمن، 1381
براي مستقل بودن بايد پول داشت. براي پول داشتن بايد کار کرد. براي رساندن پول تا آخر ماه بايد صرفه جويي کرد! و براي صرفه جويي بايد هر از گاهي هم سوار اتوبوس شد! پسرک تا سوار شد شروع کرد به زدن. اکاردئون دستي با تمام شدت به صدا دراومد. و شروع کرد به خوندن.گل گلخونه من....يکي يکدونه من.....چراغ خونه من.....اومدم باز...اومدم باز...... صورتش از سياهي مثل شبه. چشماش و دندوناش مثل ماه و ستاره.لباسش زياد نيست.شايد گرماي جنوب داره تو تنش....صداش اما...صداش زنگ عجيبي داره.همينطور که ميخونه صداش ميچرخه و ميچرخه توي تمام تنم. به قلبم که ميرسه قلبم ميگيره. به چشمام که ميرسه فقط خيره ميشم بهش. به گلوم که ميرسه و به دهنم. دهنم قفله. باز نميشه.حتي به لبخندي هم باز نميشه. نه من و نه هيچکس ديگه اي توي ماشين از ساز زدن پسرک خوشحال نيستيم.انگار پشت سازش يه دنيا درده. انگار پشت صداي آوازش هق هق گريه اس. تک و توک اسکناس هارو از اينور اونور ميگيره. ديگه مردمم خسته شدن انقدر از اين پسرک هاي آواز خون و فال فروش و گل فروش و ..... ديدن. ديگه همه ميدونن اين پولا دردي ازشون دوا نميکنه... بدن برهنش کم و بيش از زير بلوز نه چندان کلفتش ديده ميشه. اين جمله از کتاب سرخ جامه منم يادم ميفته. کاش پوست تن من به وسعت روحم بود. کاش پوست تن من به وسعت روحم بود. و به اين فکر ميکنم که کاش پوست تن اين پسرک فقط اونقدر گرم نگهش بداره که طاقت موندن توي خيابون از صبح تا شب رو داشته باشه. طاقت داشته باشه که بخونه گل گلخونه من.... يکي يکدونه من...... سه شنبه، 8 بهمن، 1381
اينجا مطلب پاييني رو خوندم.حيفم اومد شماها نخونينش: . . هجرتي عظيم بايد، نه براي بريدن نه براي دور شدن نه براي گريختن هجرتي براي بازگشتن. براي خويش را وا نهادن و باز به خويشتن رسيدن و دوباره از خويش کندن و به هر چه روشني پيوستن..... . . يكشنبه، 6 بهمن، 1381
* ¤ نوشته شده در
ساعت 15:34 توسط آهو آنچه ميبينم، نمي خواهم. * آنچه ميخواهم، نمي بينم. * شنبه، 5 بهمن، 1381
* ¤ نوشته شده در
ساعت 15:17 توسط آهو * من خوبم.يعني فکر ميکنم خوبم.شما ها چي؟ شماهم خوبين؟ کاش خوب باشين.کاش تسليم نشين.کاش هيچکدومتون در مقابل اون چيزي که دارين باهاش مبارزه ميکنين تسليم نشين. و تسليم نشيم.... بيايين تسليم نشيم.... و باور کنيم که:زندگي گرچه منطقي نيست، ولي زيباست. پنجشنبه، 3 بهمن، 1381
گاهي آدم احساس ميکنه که اينجا هم قضاوت شدن تمومي
نداره.اونم به خاطر چيزايي که آگاهي در موردش به اندازه يه قطره از درياست.
خواستم نوشته قبلي رو ديليت کنم اما خوب به خاطر لطفي که داشتين و کامنت
گذاشتين اين کارو نکردم. ¤ نوشته شده در
ساعت 10:41 توسط آهو من اصلا برخوردي که بعضي از شما دوستان فکر ميکنين در مورد پدردختر کوچولوم باهاش ندارم.بهش اجازه دادم که هر جور ميخواد در مورد پدرش فکر کنه و دوستش داشته باشه.اين حق مسلمشه.الانم همه چيزو در حد سنش و درکش براش توضيح دادم. هيچ نکته ابهامي براش نذاشتم.گذاشتم وقتي بزرگ شد خودش قضاوت کنه.من هرگز از پدرش براش ديو نساختم.حتي براي خودمم ديو نساختم.اونم يه انسان بود مثل من.با تمام نقاط قوت و ضعف يه انسان. اون ماجرا،فقط يه اتفاق بود.که شايد اشتباه کردم و اينجا نوشتمش. نميدونم اصلا عليرغم هيچ احتياجي براي توضيح ، باز چرا اين همه حرف زدم!شايد باز يه اشتباه ديگه!! چون من هيچ وقت آدم نميشم. سه شنبه، 1 بهمن، 1381
وقتي رسيدم خونه مثل هميشه دويد جلوم.بوسيدمش. پرسيدم امروز
چيکارا کردي؟ ¤ نوشته شده در
ساعت 11:9 توسط آهو گفت: مامان عکس بابارو که پاره کرده بودي پيدا کردم.چسبوندمش... خشکم زد.ياد عکسهايي افتادم که مدتهاست پاره شده. رشته اي که مدتهاست گسسته شده. مونده بودم که اين يکي کجا بود.. واسه اينکه ناراحت نشه گفتم: نه عزيزم، من پاره نکردم. توي اثاث کشي پاره شده...تلاشي بيهوده بود. همه چيزو بهتر از من ميدونست. جوابي نداد.عکسو آورد و نشونم داد. نگاه توي عکس از پشت چسب کاري ها به نقطه اي نامعلوم پوزخند ميزد. بعد بردش و گذاشتش جايي که چيزاي دوست داشتنيشو ميذاره. خشم فرو خورده اين سالها ، بغض شد و چمبره زد توي گلوم. کودک من هنوز دنبال محبتهاي پاره پاره و فراموش شده ميگرده. من چه جوابي داشتم بهش بدم... دوشنبه، 30 دى، 1381
چشمهايت را که ببندی، به قصه عشق که گوش بدهی، کوههای برفی را که ببينی، سيگارت را که روشن کنی می فهمی که چقدر خاليست همه چيز و همه جا. خالی. از وبلاگ سالهاي ابري شنبه، 28 دى، 1381
ازدواج، تن دادن به يک ديگر خواهي بزرگ
است. ¤ نوشته شده در
ساعت 10:25 توسط آهو .. و طلاق، رها شدن از يک ديگر آزاري بزرگ. سه شنبه، 24 دى، 1381
من همه را چشيده ام . ¤ نوشته شده در
ساعت 15:33 توسط آهو نخستين مرگ عزيزي را نخستين اندوه را نخستين عشق را نخستين جدايي را نخستين خشم را من همه را چشيده ام از پس آنها برآمدم .سخت بود.خيلي سخت.. ولي از پس آنها بر آمدم. حالا خود را بدست وقايع سپرده ام، حالا کم و بيش ميدانم چطور با غصه کنار بيايم با خشم با مرگ با عشق با جدايي فکر ميکنم چطور با آنها سر کنم. حالا کافي نيست که به اندوه خود بسازم .کافي نيست در بند عواطف خود باشم. حالا ميخواهم در مسير اين وقايع ، انتخاب کنم. آنچه را که دوست دارم. آنچه را که دوست ندارم. حالا احساس ميکنم دوست دارم قلبم را بردارم بروم جايي که هوايش مثل نيلوفر ميپيچد در جانم. جايي که آرامم ميکند. ميخواهم در مسير اين وقايع ، انتخاب کنم. انتخابي بي هراس، انتخابي بي تعارف، انتخابي براي خودم. براي دل خودم.. ميخواهم ببينم مزه اين انتخاب کردن و نه انتخاب شدن چگونه است. ميخواهم اين را هم بچشم... دوشنبه، 23 دى، 1381
ديشب خواستم بخوابم. چشمامو که بستم ياد تمام کساني افتادم
که توي وبلاگ جسته گريخته شناختمشون.قصه درداشونو خوندم.قصه غصه هاشونو. حتي
قصه خوشحالي هاشونو. غصه م گرفت از اينکه بعضي ها اين روزها چقدر تنها و
درگيرند.مثل خود من.. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:16 توسط آهو اما خوشحال شدم از اينکه ديدم اين اپيدمي تنهايي ، توي يه دنياي مجازي ( اينترنت) چجوري مغلوب ميشه.. جنسيت فرق نميکنه. همه اينجا يه وجه مشترک دارن.همه با زبوني مشترک و جديد با هم ارتباط برقرار ميکنن. ما به دنيا آمده ايم تا زندگي را جشن بگيريم.دنيا را دوست بداريم. با کم و زيادش بسازيم.و به اين شادمانگي ادامه دهيم.به جهنم! مهم اين است که زنده ايم.. گذر زمان با لائورادياس/نوشته کارلوس فوئنتس يكشنبه، 22 دى، 1381
دلم واسه موزيک وبلاگم تنگ شده..چه ريختي شده اين وبلاگ.نه
که از اولم خيلي خوشگل بود!؟حتي اسمشم ديگه نمياد. باشه ، همينطوري مينويسم.
مهم نيست.بي خيال. خيلي وقته که خيلي چيزا ديگه خيلي مهم نيستن.. وقتي نميشه
خوب نميشه ديگه. ¤ نوشته شده در
ساعت 13:55 توسط آهو مدتهاست نسبت به خيلي از تکرار هاي زندگي بي تفاوت شدم. انگار يه آمپول بي حسي زده باشم به خودم. البته به همه چي که نه. به بعضي چيزا با حساسيت بيشتري نگاه ميکنم.چيزايي که از جنس خودمه.باهاشون احساس نزديکي ميکنم. ولي نسبت به خيلي چيزاي ديگه بي تفاوت شدم.اينم روش. ....................
...................
..................
...................
some times a woman in you is uneasy شنبه، 21 دى، 1381
يه سوال
کسي ميدونه چي به سر موزيک و لوگو و اسم وبلاگ من
اومده!؟ ¤ نوشته شده در
ساعت 11:28 توسط آهو چهارشنبه، 18 دى، 1381
بيا تا قدر يکديگر بدانيم که تا ناگه ز يکديگر نمانيم.. دوشنبه، 16 دى، 1381
يک سال بود بهش فکر نميکردم.يعني سعي ميکردم ديگه به فرصتي که از دست رفته فکر نکنم. يک سال پيش تموم مراحل هفت خوان استخدام رو پشت سر گذاشته بودم.فقط مونده بود مصاحبه آخرش.بعد يهو وسط کار به دليلي که براي من موجه بود و براي خيلي ها غير موجه(البته هنوزم گاهی با عکس العمل ديگران در موجه بودنش ترديد ميکنم ! ) رفتم و از استخدامم انصراف دادم.من به دليلم ايمان داشتم.ميدونستم پشيمون نميشم. امروز يه تلفن دوباره منو يادش انداخت. بعضي کارا به چه قيمتي آخه؟ به قيمت از دست دادن فرصتي که ديگه بدست نمياد؟ مسلما سالها بعد اگه آهو کوچولو به دلايلي مشابه بخواد بره و از من دور باشه، هيچوقت به خودم اين حقو نميدم که به خاطر کاري که سالها پيش به خاطر تنها نذاشتنش کردم ازش بخوام کنارم بمونه.هرگز اين کارو نميکنم.هرگز مانع پيشرفت و آيندش نميشم .هرگز مجبورش نميکنم بمونه کنارم و پرواز نکنه.هرگز پر پروازشو نميچينم.با تصور کردن اين تلافي اجباري هم حالم بد ميشه. اما خوب پيشرفت شغلي من چي؟ هدف من چي ؟محکوم به کدوم جبر شد؟هر چي فکر ميکنم چي بگم هيچي نميتونم بگم. گاهي از تصور کردن همچين شرايطي که هيچ قدرت انتخابي وجود نداره و ما آدما فقط واسه دل خوشي خودمون اسمشو فداکاري ميذاريم هم حالم بد ميشه. شنبه، 14 دى، 1381
مادر
من کودکم را زاييده ام من در کنار او و براي او مي زيم براي او مانده ام براي او مي جنگم ولي حتي توان اين را ندارم که نام خود را به عنوان يادگاري از هويت خويش به او ببخشم.. پنجشنبه، 12 دى، 1381
سپاس
آقاي کيوان نعمت اللهي صاحب وبلاگ الحمراء که در مورد سبک فلامينکو
مطلب مينويسن لطف کردن ( البته با کمک پدرشون) و تمام منابع درسي مورد احتياج
منو با نهايت اخلاص در اختيارم گذاشتن. البته دوستاي ديگه اي هم اين زحمت رو
تقبل کرده بودن که از همشون ممنونم. ¤ نوشته شده در
ساعت 10:4 توسط آهو ميگم اين وبلاگ نويسي يه جاهايي هم لطف خفي ميشه ها! چهارشنبه، 11 دى، 1381
امرز اومدم نشستم يه چيزايي بنويسم که باز نتونستم.گفتم
واسه چي دوباره درددلامو اينجا بيارم که اعصاب بقيه رو هم خورد کنه.اما نه.
کسي که مجبور نيست نوشته هاي منو بخونه.شايد به خاطر خودم ننوشتم.چون احساس
کردم نبايد بنويسم.که سوء تفاهم نشه. که سوء برداشت نشه. خيلي چيزا ميخواستم
بنويسم. از اينکه امروز چه لحظه هاي بدي رو گذروندم.چه حالي داشتم. اما
ننوشتم.. ¤ نوشته شده در
ساعت 14:38 توسط آهو يادم اومد که بعضيها بهم ميگن تلخ مينويسم. آره ،شايد گاهي اوقات اينجوره. به نظر من تلخ نوشتن بهتر از دروغ نوشتنه. گاهي اوقات واقعا نميدونم بايد در مقابل اين فضايي که در اختيار دارم چه موضعي داشته باشم. گاهي نميخوام زياد اونو جدي بگيرم. گاهي اوقات اما دوست دارم آينه اي باشه از من روبروي من. ولي خوب منطق و احساس هيچوقت همراه هم نبودن. هر چند بيشتر لحظه هاي زندگيم احساسات منو به دنبال خودش کشونده. ولي باز نتونستم بنويسم.شايد جبر زمونه ياد داده که منطقي تر باشم. شايد هم ترسوتر.. ميبينم بعضي ها از وبلاگ نويسي من خوششون نمياد. فکر ميکنن با اين کار من ، ارزششون در چشم و ذهن من تغيير ميکنه.که البته اشتباه فکر ميکنن.اينجور موقع ها هر چقدر سعي ميکنم با دليل مجابشون کنم کمتر پيروز ميشم و با خودم ميگم که آيا اين دنياي مجازي ارزش سوء تفاهم و جنگ اعصاب داره؟ يه ايميل از يه آشناي قديمي گرفتم.( قصه اي که براي هميشه تموم شده) ولي اين دليل نشد که اشکي از گونه ام پايين نياد.. آقاي عليزاده هم لطف کرد و مثل هر سال ،امسال هم منو به مراسم سالگرد مجله طنز و کاريکاتور دعوت کرد. اما با برونشيت بدي که شدم پيشاپيش عذر خواستم. دوست داشتم باز اردشير رستمي رو ميديدم. چون کاراشو خيلي خيلي دوست دارم.نگاهش به موجود مونث توي طراحي هاش فوق العادس. رفتم وبلاگ مهشيدو خوندم.اعتراف ميکنم جاهايي رو که خيلي شعاراي فمينيستي ميده زياد دوست ندارم. اما جاهايي که از دلتنگي هاش و از خودش مينويسه واقعا محشرميکنه. نوشته هاي اخيرشو خوندم.يه لينک به يکي از نوشته هاش توي وبلاگ قبليم هست.غمي شيرين همراه با هاي و هوي سال نو .احساسي که هميشه موقع تولدم، تولد عزيزام، و نوروز به سراغم مياد. ديدم در هر لحظه اي از زندگي همه ما خاطره اي هست. در بزرگترين شادي ها هم غمي نهفته ( نادر ابراهيمي). و در غمگين ترين لحظات هم ذره اي از اميد و شادي.همين که اون احساسات مياد و ميره يعني زندگي ادامه داره. زندگيي که به قول تبليغ هندي کم سوني دگمه بازگشت نداره! ديدم تنها نيستم..يه خورده آروم گرفتم. اين بود که هيچي از چيزايي که ميخواستم بنويسم ننوشتم. نميدونم.. شايد يه روز اين کارو بکنم. ولي امروز هم اون روز نبود. چهارشنبه، 11 دى، 1381
دوستش دارم. چون می شناسمش. ¤ نوشته شده در
ساعت 12:56 توسط آهو آنسوی تر نشسته ، گيلاسی شراب قرمز جلوی رويش، برای من هم قرمز برداشت. آنسوی تر نشسته ، و داريم سر هم داد می زنيم . نه، دعوا نمی کنيم....بايد از اين صدای بلند موزيک راهی به هم بجوييم . آنسوی تر نشسته ، با موهايش که الان ديگر بيشتر سفيد است تا سياه. يکدست نيست. اما بيشتر سفيد...دستم می رود که موهايش را به هم بزند. می رود که در موهايش فرو رود. و آشفتگی درونم را به موهايش بنشاند. دستم را پس می کشم. می گويم ، می گويد ، می گويم ...آه که تا آخر دنيا برايت حرف دارم. تا آخر دنيا می توانم به صدايت گوش کنم. آخر دنيا چقدر نزديک است وقتی که ميدانم ساعتی ديگر با تو نيستم. آنسوی تر نشسته ای.. دور نرو..دور تر نرو.. ................... نوشته مهشيد، وبلاگ زنانه ها. سه شنبه، 10 دى، 1381
![]() اينم يه نشونه از خوشي هاي مسيحيها موقع سال نو. سال نو ميلادي مبارک. هر چند هيچ چيز عيد نوروز خودمون نميشه. يكشنبه، 8 دى، 1381
وزن يک نگاه مهربان از ستاره برتر است ... وزن يک نگاه آشنا با زمين و آسمان برابر است شنبه، 7 دى، 1381
تجربه هاي جمعه من!
کروکت مرغ رستوران جام جم نه تنها به درد خوردن ، بلکه حتي به درد نگاه کردن به منظور تحريک اشتها هم نميخوره! تجربه کردن چيزاي جديد اين بدي ها رو هم داره ! گاهي اوقات تير به هدف نميخوره! وقتي جلوي سينما عصر جديد واستادي بعد با سه فيلم کانديد اسکار!! روبرو ميشي و به خودتم گير دادي که فيلم ببيني اونوقت مجبور ميشي از ميون بد و بدتر اقلا بد رو انتخاب کني! فيلم بماني مهرجويي رو فقط بايد يک بار نگاه کرد.تازه اگه وسط فيلم هم بلند شدي از سينما اومدي بيرون اصلا نگران نباش.چون چيزي رو از دست ندادي! چهارشنبه، 4 دى، 1381
دوشنبه، 2 دى، 1381
خدايا ¤ نوشته شده در
ساعت 11:8 توسط آهو چقدر دلتنگم دلم لک زده واسه کوير،اون مهمونسراها،اون گنبداي فيروزه اي،درختاي باغ فين،ارگ گوگد چقدر آرامش داره توي ارگ وقتي که شبه و تاريک اتاقاي قديمي و خاطره زندگي آدمايي که روزي تو اون خونه ها بودن.دلم ميخواد دوباره برم اونجاها.کبوتر خونه هاي توي جاده،دشت غرقاب،موزه ها در باد. همه و همه انگار صدام ميکنن.انگار بايد برم اونجا ديگه من ، من نيستم خاکم ، کوهم ، آسمونم ديگه خودم نيستم مال خودم نيستم مال اون طبيعتم که ازش اومدم و دوباره برميگردم پيشش. بار قبلي که رفتم اونجا ها انقدر آروم شدم. انقدر که نميتونم بگم.از هجوم شهر فرار کردم و رفتم توي اون آرامش.نميدونم شايد چون ميگن عنصرم خاکه اونجا آروم ميشم. اصلا هر جا زندگي ماشيني و خسته کننده نيست خوبه. حتي شمال.مثلا ساحل انزلي. چقدر دلم تنگ شده. دوشنبه، 2 دى، 1381
يكشنبه، 1 دى، 1381
طنز تلخ
بچه ها شوخي شوخي به قورباغه ها سنگ پرت ميکردن. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:58 توسط آهو قورباغه ها جدي جدي ميمردن... يكشنبه، 1 دى، 1381
اين يکي از اون طرف بوم افتاده بود...
سلام. شب يلدا خوش گذشت؟ من که يه ساعت تو صف آجيل بودم!
اينام از برکت جمهوري اسلاميه ديگه.براي گذروندن هر ايام خوشي بايد قبلش
حسابي سرويس بشيم ! ¤ نوشته شده در
ساعت 9:23 توسط آهو امروز صبح يه اتفاق خنده دار افتاد.صبح که داشتم ميومدم سرکار سوار تاکسی شدم.عقب ماشين من بودم و يه آقاي محترم! بعد يه آقاي محترم ديگه ! هم خواست سوار ماشين بشه و از اونجا که منم يه خانون محترمم!!! پياده شدم تا وسط دو تا آقا محاصره نشم. پسره که سوار شد ( حوصلم نيومد بنويسم آقاي محترم ! ) تا من بيام بشينم ديدم با يه ضربه آنچناني هجوم برد طرف اون يکي آقا.چسبيد بهش . جفت پاهاشو آورد بالا گذاشت روي برآمدگي وسط پشت ماشين. کيفشو گذاشت حد فاصل من و خودش ( لابد ميترسيده اگه نذاره اسلام بر باد بره)و بلافاصله يه کتاب از کيفش در آورد و باز کرد روي پاهاش. که انقدر بالا گرفته بودشون که نزديک بود بخورن به سقف ماشين! داشتم از خنده منفجر ميشدم.از توي آينه چشمم خورد به اون آقاي محترم! که کم مونده بود مثل انار شب يلدا آبلمبو بشه! و ديگه هيچ اثري از احترام توي قيافه له شدش ديده نميشد! نه ميتونستم بخندم .نه ميتونستم جلوي خودمو بگيرم و نخندم .خلاصه برزخي بود واسه خودش.اينجوريشو ديگه نديده بودم.حالا ما گفتيم آقايون رعايت کنن. نگفتيم که ديگه...باورتون نميشه اگه بگم نصف عقب ماشين من نشسته بودم! نصف ديگش دوتا پا گنده! کنجکاو شده بودم ببينم چي ميخونه.اونم تو اون هير و ويري.نميدونم تمرکزشو از کجا آورده بود. برگشتم نگاه کردم.ديدم داره کتاب ۶۶۶ پرسش و پاسخ فقهی نوشته علامه طباطبايي رو ميخونه! تازه دوزاريم افتاد . طرف به احتمال زياد ملا بعد از اين تشريف داشتن !! پنجشنبه، 28 آذر، 1381
خاطره هاي قاطي پاطي
آخي چه خوبه امروز. آدمو ميبره تو بچگي .برف بازي .آدم برفي
درست کردن .خاطره هاي مشترک همه بچه هاي ديروز..بزرگاي امروز.چه کيفي داشت رو
برفاي دست نخورده شب قبل راه رفتن . ¤ نوشته شده در
ساعت 10:42 توسط آهو صداي خش خش کفش توي برف .دستاي يخ کرده.گلوله هاي برفي که با شدت ميخورن بهت و تو هم دنبال تلافي هستي. اما بزرگ شدم .زمان گذشت و من اون روزا رو پشت سر گذاشتم.سالهاي بعد برف که ميومد باز برف بازي بچه هارو تماشا ميکردم.گاهي اوقات گريزي ميزديم و با بر و بچه ها تو برفا ديوونه بازي در مياورديم.ولي ديگه بچه نبوديم.ديگه بچه نبودم. همينطور که گذشت تو يه روز برفي سرنوشتم عوض شد. اون شب يادمه.هفت سال پيش درست توي همين روز- پنجشنبه ۲۸ آذر.از پله ها که ميرفتم بالا دونه هاي برف ميومدن پايين...بعدش روزاي برفي شد قاطي اسکي کردن.يادمه هميشه يکي بهم ميگفت صبح که از جات پا ميشي اگه صداي غار غار کلاغو بشنوي يعني برف اومده!و من او ن روز و روزاي بعد چقدر به حرفش خنديدم.چقدر با هم خنديديم... الان که برف مياد باز به سفيديش نگاه ميکنم.باز ياد برف بازي ميفتم. ياد اون شب. ولي ديگه از خاطره اسکي لذت نميبرم.تنفر تمام وجودمو پر ميکنه.از اسکي حالا حالم به هم ميخوره.فيلماي salamon آموزش اسکی رو قايم کردم که ديگه چشمم به ريخت نحسشون نيفته. چهار روز هفته، نه ، تمام هفته، تو روزاي برفي زمستون سه سال پيش دنبالش ميگشتم.نکنه اتفاقي واسش افتاده.نکنه تو برف.گير کرده....نکنه بهمن.....تو کدوم شله مونده ؟.. .....کجا مونده؟ خونه محلي هايي که همشون ميشناختنش؟ کدومشون؟ تلفن هتل ديزين جواب نميداد. موبايلا نميگرفت.انگار همه چي نفرين شده بود. پس کو؟ گفت دو روز شاگرد داره. چي شد پس؟ يه هفته بعد فهميدم که شاگرد! يعني معشوقه اي که با ايشون توي ديزين مشغول خوش گذراني و پر کردن اوقات فراغت با ورزش مفرح اسکي هستن! اون موقع باز من احمق باور نکردم.دلم نميخواست باور کنم.چقدر احمق بودم.ميديدم نگاهش ديگه مال من نيست.ولي باز منتظرش موندم تا اومد.با روي خوش... خدايا چرا نميخواستم باور کنم.سخت بود آخه. باورش سخت بود.باور کردنش يعني تموم شدن همه چيز.يعني پشت پا زدن. نميشد که بدوني همه چيزو ميدوني و هيچ کار نکني ميترسيدم.از پايان ميترسيدم. اين پايان ناگزير بالاخره اومد.نميشد جلوشو گرفت.دور باطل بود. الان که فکر ميکنم ميبينم ديگه اسکي رو دوست ندارم.اصلا هيچوقت دوست نداشتم.پس چرا ميرفتم. به خاطر اون. به خاطر عشق اون به برف. به خاطر سي سال اسکي کردنش.ولي به من چه ربطي داشت. الان با خاطره برف بازي بچگيم بيشتر لذت ميبرم تا با ياد اسکي کردن پر مشقت توي اون چند سال کذايي. که کاش هيچوقت نميومدن. ديگه هيچوقت اونورا پيدام نميشه..هيچوقت. پنجشنبه، 28 آذر، 1381
مهري نشسته بر دل بيرون نميتوان کرد ، الاّ به روزگاران سه شنبه، 26 آذر، 1381
سپاس
اگر در کهکشاني دور يكشنبه، 24 آذر، 1381
![]() يه خورده اين روزا دل و دماغ نوشتن
ندارم.نميدونم چمه؟پيش خودم ميگم اين وبلاگم درد دل مارو چاره نکرد.دلم
ميخواست وسط يه جاده بودم.يا توي کوير.اونجا که شباش ستاره ها بهت خيلي
نزديکن.دوست داشتم ميرفتم و ميرفتم.يه جا ساکن نميموندم.مثل خط چيناي وسط
جاده... پنجشنبه، 21 آذر، 1381
ماشاالله به اين بارون.حدس بزنين من توي اين بارون و تگرگ کجا بودم؟ توي صف خانمها و آقايون براي انجام آزمايش عدم اعتياد! تهمت نزنين بابا !يه سري کاراي اداريه که بايد انجام بدم. البته خوشبختانه اونجا سقف داشت!وخانمها و آقايون محترم و محترمه! ليوان بدست !به نوبت ميرفتن مرحله اول آزمايش يعني توليد محصول!!! رو انجام ميدادن و خانوم و آقايي هم اونجا واستاده بودن و مراحل رو به دقت ارزيابي! و مارو به دقت ورانداز!! ميکردن! تا تقلب نکنيم. تو اون لحظه به شغل مفرح و دل انگيز !! خانم بازرس فکر ميکردم! الانم نشستم و يک عالمه جزوه و کاغذ جلومه و دارم ترجمه ميکنم.خيلي کار دارم بايد برم.فقط ياد يه جمله قصار !! از يه بني آدم افتادم که ميگفت : درسته که ميگن پول خوشبختي نمياره ، ولي اگه قراره من آدم بدبختي باشم ترجيح ميدم توي ماشين بنزم بشينم و به بدبختي خودم گريه کنم تا توي اتوبوس شرکت واحد!!!!!!!! چهارشنبه، 20 آذر، 1381
رجعت ناممکن قــــــو ها
باز يه سيلي ديگه.باز دهن کجي زندگي.سيلي از دست
حقيقت.واقعيت من.واقعيت تنهايي من.تنهايي ابدي من...من و آشفتگي هاي ذهنم.من
و سوالهاي بي جواب.من و آينده اي مبهم.من و روياهام.من و خاطره هام. من و
حقيقت...قصه اي که باز بوي تموم شدنش مياد.بايد تمومش کنم. ¤ نوشته شده در
ساعت 9:56 توسط آهو احساس ميکني يهو پشتت خالي خاليه.و هجوم باد سرد پاييزي که به صورتت ميخوره.و باز اين واقعيت غير قابل انکار. که باز بايد بري. حتي تنها.بايد ادامه بدي. روي پاهاي خودت.مثل قبل ها.به گذشته نگاهي ميندازي و باز به راهت ادامه ميدي. لحظه هاي خوب زندگي هميشه کوتاهن.ديگه هيچ شادي براي من پايدار نيست.اينو ميدونم.اينو ميدونم.لحظه هايي که همه چيزو به دست فراموشي ميسپرم و ميخندم کوتاهن.تموم ميشن.و باز من ميمونم و من. آهنگهاي قديمي gypsy king . صداش تو گوشم ميپيچه.ميرم تو دنياي ده سال پيش.چشمامو ميبندم و به خاطراتم فکر ميکنم.خاطراتي که يه روز زندگي من بودن ولي حالا... چقدر اين لحظه ها آشناست.چقدر اين لحظه رو تجربه کردم.و باز تجربه خواهم کرد.و باز... خاطرات گذشته مثل شلاق افتادن به جونم. ده سال پيش .دنياي بي غصه يه دختر. آدم هاي اون رورا.عشق ها.شور ها.خنده ها.گريه ها. آدمايي که حالا نيستن.جاهايي که الان فقط يادي ازشون توي سينم مونده. انگار همين ديروز بود.يا شايدم نه. خيلي دور بود. خيلي دورا.... ************************** بار اول نيست که اين به سرم مياد نميتونم شروع دوباره کنم وقتي ميدونم که رفتني هستي من اسيرم پر پرواز منو بستن نميتونم اين عشقو دامن بزنم نميتونم تورو خودمو توي اين آتيش بندازم عزيز دل من اينو بفهــــــــــــــــم ************************ صداي پاي آهو م مياد. باز رومو برميگردونم و اشکامو پاک ميکنم.تکرار دوباره و دوباره... باز به روش ميخندم.و ميرم توي دنياي اون. آهو برام يه بچه خندون ميکشه و ميذاره جلوم. به نقاشي نگاه ميکنم.نقاشي داره به من ميخنده.آهو هم به من ميخنده. شايد زندگي منم تو خنده هاي آهو قراره معني پيدا کنه.دليلي براي بودن. براي سر پا بودن.براي تسليم نشدن. براي پيش رفتن... *************************** ...و مردابم همان اندازه مي ترسد که مي ميرد کجا تو ، من ... کجا و رجعت نا ممکن قـــــــــــــــــــو ها ![]() سه شنبه، 19 آذر، 1381
کودک آزاري
ديشب چشماي زينب رو ديدين؟... ¤ نوشته شده در
ساعت 11:6 توسط آهو اگه نديدين من براتون ميگم.زينب دختر ۷-۶ ساله ايه که پدر و مادرش تمام بدنشو با سيخ و انبر دست داغ سوزوندن. مادرش ابروهاشو با تیغ بریده .اونو به خاطر خيس کردن خودش چند ساعت از پا با طناب آويزن کردن و دهنشو با ابر پر کردن تا صداش در نیاد.و تا ميخورده کتکش زدن و گذاشتن رفتن!!!! کف هر دو پاش از جاي سيخ داغ و انبر دست داغ عفونت کرده و کبودي و زخم سراسر صورت و دست و پا شو پر کرده.جدا به اونا چي ميشه گفت.پدر؟ مادر؟ موجوداتي که عقده هاي سرکوب شده خودشونو اينجوري سر دختر بچه بيگناه خالي کردن.بخدا الان که دارم مينويسم دستام ميلرزه. ياد چشماي زينب ميفتم . جاي چشماش فقط دو تا حفره سياه خالي وجود داره.اون بچه از دنياي کودکي هيچي نفهميده.اون احساس گناهي که اون بيرحما به اين بچه دادن آيا به اون اجازه رشد و بزرگ شدن ميده.آخه اين احساس گناه و احساس بد بودن تا اين حد که اين تنبيه هارو تحمل کنه به اون قدرت ادامه زندگي ميده؟اون از زندگي چي قراره ياد بگيره؟ اون لحظه هايي که از پا آويزون شده به چي فکر ميکرده؟ به اين که خيلي مقصره؟ به اين که مستحق اون عذاب و اون شکنجس؟؟........... جاي چشماي زينب فقط دو تا حفره خالي ميديدم.دو تا حفره خالي سياه پر از ترس. اون دو تا حفره خالي به جز ترس و تنبيه چيز ديگه اي هم قراره ببينه؟ حتما ديگه دست اون پدر و مادر نميدنش. ولي خوب توي بهزيستي چي منتظرشه؟عشق؟ اعتماد؟ محبت؟ خدايا آخه گنا ه اون بچه چيه؟ گناه بچه هايي مثل اون چيه که جايي دارن بزرگ ميشن که نبايد بشن. گناه اونا چيه؟ يکي نيست به من جواب بده................................................ دوشنبه، 18 آذر، 1381
بسه بابا!
وبلاگي که نشه من توش هر چي ميخوام بنويسم بايد درشو گل
گرفت. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:54 توسط آهو همش بايد مواظب باشم که چيزي از دهنم درنياد که به کسي بربخوره.چيزي نگم که اين security کذايي يادم بره.خسته شدم ديگه.توي زندگي هر کسي شايد چيزايي وجود داشته باشه .بعضي ها همه چيزو توي وبلاگشون ميارن.بعضي ها نه.بعضي ها هم مثل من ميخوان بنويسن ولي همش امر و نهي ميشن!ننويس.چرا بايد بقيه بفهمن کارت چيه!چرا بايد بقيه بفهمن چي فکر ميکني! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست داري! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست نداري!! من می گم آدم یا کاری رو نمی کنه یا اون کارو خالصانه می کنه.شایدم اشتباه فکر می کنم.نمی دونم.ولی مگه این نیست که آدما با عقایدشون و باور هاشون زندگی می کنن.باور منم اینه.به خودم که دیگه نمی تونم دروغ بگم.می تونم؟ آقا اصلا اين وبلاگ مگه سنگ صبور نويسندش نيست؟ سنگ صبوري که از ترس اتفاقاتي که شايد هيچوقتم نيفتن نتوني باهاش حرف بزني به چه دردي ميخوره.حضرت علی که می رفته سرشو می کرده توی چاه اول به فکر security بوده؟!نمی دونم شایدم حق با اونیه که بهم می گه مواظب باشم.شایدم زیادی نباید خوش بین بود.به هر حال من همش باید تو نوشته هام مراقب باشم.شاید همه اینجوری هستن.نمی دونم.ولی این داره منو عذاب می ده. از دست خودم حرصم می گیره.احساس می کنم اینجا هم یه نقاب زدم به صورتم.حسابی کلافم. از این به بعد يا هر چي بخوام مينويسم يا اينکه ديگه هيچوقت نمينويسم. اينو براي هيچکس نگفتم. واسه اين گفتم که تکليفم با خودم روشن بشه. يكشنبه، 17 آذر، 1381
بـــــــــــــــــــــدون
شـــــــــــــــــــــــــرح!
![]() دعـــــــــــــــــا کنيـــــــــــــــــــم... شنبه، 16 آذر، 1381
اينجا مال منه.نميدونم تا کي.ولي فعلا مال منه.اينجا دوستاي تازه پيدا
ميکنم.می رم تو دنیای فریدون فروغی.دلم برای نوشته های
بعضی ها تنگ می
شه. دلتنگ می شم می نویسم.خوشحال می شم بازم می نویسم.می دونم یکی می
خونه.حتی اگه کسی هم نخونه باز می نویسم.اینجا جزئی از زندگی و افکار من
شده.اینجا رو دوست دارم...از همتون ممنونم.شما ها که منو تنها نمی ذارین
.راستی امروز روز بزرگیه.روز دانشجو....احساس عجیب امروزمو هم با شما قسمت می
کنم.البته خدا به خیر بگذرونه... ¤ نوشته شده در
ساعت 10:23 توسط آهو امروز یه چیز جالبم پیدا کردم.و باز هم با شما در موردش حرف می زنم.شما ها که دوستتون دارم. ::حضرتعالي فاقد شرايط مرجعيت بوديد...::متن کامل نامه سرگشاده و تکون دهنده دکتر قاسم شعله سعدي خطاب به رهبر رو از اينجا بخونيد. پنجشنبه، 14 آذر، 1381
امروز بالاخره کارت کتابم رسيد.ميخوام برم کتاباي
افسانه رنگ هاي دونادون ، يکي از زن ها دارد ميميرد،احتمال پرسه و شوخي(اگه
پيداش کنم)ولائورادياس(اثر کارلوس فونته که يه رمان بلند عاليه) رو
بگيرم. ¤ نوشته شده در
ساعت 12:45 توسط آهو الانم دارم کتاب مرد،زن،ارتباط رو ميخونم که البته تا حالا هيچي ازش نفهميدم.نميدونم انقدر که ميگفتن من ازش انتظار بيشتري داشتم. نوشته هاش برام جالب نيست.فکر ميکنم کتاب (زنان خوب به آسمان ميروند،زنان بد به همه جا ميرسند)خيلي خوندني تر باشه.يه کتاب روانشناسيه که عليرغم اسم عجيبش خيلي مطالب جالبي در مورد زنها داره.(نوشته اوته ارهارت). انگار من عيد رو هم يه خورده زود تبريک گفتم.واقعا نميدونم چرا تبريک گفتم!شايد از روي عادت.چون عيد از نظر من اين روزا نيست.روزيه که خودم شاد باشم، راضي باشم ،و خيلي چيزاي ديگه. راستي وبلاگ خونا و وبلاگ نويس هاي عزيز تورو خدا اگه کتاباي مرجع براي شرکت توي کنکور کارشناسي ارشد رشته مترجمي زبان انگليسي رو ميشناسين بهم بگين.چون مثل خر تو گل گير کردم. اگه اون مرجع هارو پيدا کنم مثل آدم ميشينم درس ميخونم و انقدرم از کتاباي مردم ايراد نميگيرم! ديگه اينکه.... ديگه اينکه امروزم کلي وبلاگ زنونه خوندم که لينک بعضي هاشونو ميخوام بذارم.خوب که چي؟ که بخونمشون.بازم که چي؟آخه بعضي هاشون خوب مينويسن.با نوشته هاشون حال ميکنم. احساس نزديکي بهشون ميکنم.بعضي حسها توي زنها مشترکه.و اگه بعدا نگن که من فمينيستم خوندن کتابي رو که گفتم بهشون توصيه ميکنم.فمينيست بودن رو به شکل افراطي دوست ندارم.هيچ تعصبي رو به شکل افراطي دوست ندارم.بيشتر از اين که صرفا مدافع حقوق خانم ها باشم ترجيح ميدم طرفدار انسان بودن باشم.آخه ما تو دنيا آدم زياد داريم.اما انسان......چه عرض کنم چهارشنبه، 13 آذر، 1381
آخه من با تو چيکار کنم.با آشفتگي هاي ذهنم چيکار
کنم. ¤ نوشته شده در
ساعت 15:6 توسط آهو ********** مادر يزرگ پيرم ،خانوم، يه شعري با دست خط خودش روي يه تيکه کاغذ نوشته بود که بعد از فوتش اونو پرس کردم و گذاشتم گوشه آينه: گفته بودم چو بيايي غم دل با تو
بگويم
سه شنبه، 12 آذر، 1381
اگر به ديدن من آمدی آسمون ابريه.ميخواد بباره.مثل دل من....................................................................................... دوشنبه، 11 آذر، 1381
هله عاشقان بشارت دوشنبه، 11 آذر، 1381
خستم. ¤ نوشته شده در
ساعت 12:24 توسط آهو امروز رفته بودم سازمان ايرانگردي و براي ادامه کارم مجبور شدم برم اداره تشخيص هويت.خدا نصيبتون نکنه.من که تا حالا نرفته بودم.شلوغ و پر همهمه. مردا و زنها همه انگار مال يه کره ديگه بودن.نميدونم شايدم من اينطور فکر ميکردم!!.تازه بدبختي اينجاست که بايد فردا هم برم. کاش تمام کسايي که اونجا ميرن فقط براي گذروندن بوروکراسي اداري(مثل خود من ) اونجا باشن و نه چيز ديگه.اما خوب فکر ميکنم اينطور نيست.به هر حال ما که نميتونيم دنيا رو عوض کنيم.ميتونيم؟؟ يكشنبه، 10 آذر، 1381
خاطره هـــــــــــــــــا
گرماي مطبوع آتيش شومينه شرشر بارون پاييز يه نسکافه گرم صداي ملايم موزيک Era2 و خاطره ها و خاطره ها و خاطره ها.. ديگه چي کمه؟ شما بگين... ![]() شنبه، 9 آذر، 1381
چيکار کنم من اينم... ¤ نوشته شده در
ساعت 15:23 توسط آهو تنها که توي خيابون راه ميرم پاهامو محکم ميکوبم زمين و سرمو بالا ميگيرم.اگه مردي با نگاه هيزش بخواد نگاهم کنه از خشونت و بي اعتنايي نگاهم ميفهمه که نميتونه منو با بار سنگين نگاهش مغلوب کنه. اما وقتي با اون زير بارون راه ميرفتم کفشم همش ليز ميخورد!و بازوي منو ميگرفت که نيفتم! نفس کار خيلي خنده داره اما اون لحظه خوب بود.با هم به ليز خوردن هاي ناشيانه من ميخنديديم و اون لحظه خوب بود.آخه يکي نيست بگه تو با قد۷۰/۱ متر ديگه چکمه پاشنه ۵ سانت پوشيدنت چيه! :: خانمها حتی در مواقعی که نیازی به کمک ندارند مردان را به کمک کردن تشویق می کنند تا از علاقه آنان به خود مطمئن شوند:: نمی خوام در مورد درست و غلط بودن جمله بالا بحث کنم.اما خوب یه جورایی احساس می کردم همین طوره! هنوز که هنوزه ازم ميپرسه چکمه هاتو بردي کفاشي زيرش لژ بزنه؟ و من با خنده ميگم :نه آخه اون لحظه رو دوست دارم.. چيکار کنم من اينم... ![]() شنبه، 9 آذر، 1381
روي سخنم با همجنس هاي خودمه!
ديروز موقع صحبت کردن يکي از خواننده هاي زن ترکيه متوجه
موضوع جالبي توي حرفاش شدم که واقعا ازش بعيد ميدونستم! ¤ نوشته شده در
ساعت 13:48 توسط آهو اون ميگفت: ؛ همه ما زنها از اين ناراحتيم که چرا شوهرانمون،عشقمون،دوستمون به ما خيانت ميکنن.از اين بابت خيلي ناراحت ميشيم.ميشينيم از خودمون يه قرباني ميسازيم و تمام تقصير هار و ميندازيم گردن طرف مقابل.بعد هم کينه به دل ميگيريم و اگه به فکر انتقام بيفتيم که ديگه واويلا...؛ اما حقيقتي که اينجا وجود داره اينه که در واقع اون کسي که به ما خيانت کرده مرد طرف مقابلمون نيست بلکه زني از جنس خودمونه.و هيچ چيز زشت تر از اين نيست که يه زن با غرور همجنس خودش بازي کنه. روي سخنم با زنها و دخترهاييکه که ميدونن طرف مقابلشون مرد متاهليه يا اينکه به هر شکلي به زني تعهد اخلاقي و احساسي داره که لازمه اون هم حتما متاهل بودن نيست. اما با وجود اين حقيقت پاشونو توي زندگي اون مرد ميکنن.اين کار به اونها چه احساسي ميده.احتمالا يا اصلا قضيه براشون مهم نيست و يا اينکه بهانه اي بد تر دارن و اون اينه که چون خودشون توي زندگي از مرد مورد علاقشون رودست خوردن در صدد انتقام براومدن.اما اگه فکر کنن ميبينن که مشکل ارتباط خودشون رو هم يه زن ديگه به وجود آورده و اين دور باطل هي ميچرخه و ميچرخه. اما واقعا تا کي؟ توي اين وانفسا اگه ما زنها هواي همديگرو نداشته باشيم پس کي هواي مارو داشته باشه؟ به نظر من پاسخ عمل زشت هيچ مردي،حتي بدترين مرد روي زمين هم، خيانت نيست. و هيچ زني اگر به احساس خودش و همجنس خودش آشنا باشه نميتونه ارتباط دو عاشق رو به هيچ بهانه اي به هم بزنه. اگه ما زنها.........يه کم بيشتر خودمون و همجنس هامون رو دوست داشته باشيم.... پنجشنبه، 7 آذر، 1381
باران
![]() وای باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست... ![]() در اينجا ميشود طرح نگاه زخمی ات را ريخت و اندوه بزرگ چشمهايت را تماشا کرد در اينجا ميشود با ريزش باران... فصول ابری چشم تو را شيرازه بندی کرد و با ياد نگاه خيس تو هر لحظه در باران شکوفا شد در اينجا ميشود دلواپسی های تو را اندازه گيری کرد در اينجا ميشود بی تابی هر شامگاهت را تماشا کرد نميدونم اين شعرا مال کيه..اما توی اين بارون پاييزی تنها چيزی که يادم اومد همينا بود سه شنبه، 5 آذر، 1381
مرد به زن نگاه نميکرد.چون اگه نگاه ميکرد نگاهش گير
ميفتاد.جواب سوالايي که توي چشم زن بود نميتونست بده. ¤ نوشته شده در
ساعت 9:56 توسط آهو زن:بريم يه دور بزنيم؟ مرد:کار دارم ميخوام برم با بچه ها امامزاده داوود شبم نميام (دروغ) زن:خوب به جاي اينکه با اونا بري با هم بريم مرد:تو رو کم بردم اينور اونور؟ زن:کي؟بار اخر کي بود با هم جايي رفتيم .دختر ۳ سالمونو تا حالا کجا بردي؟ مرد:نميخوام نميخوام دست از سرم بردار زن:باشه وقتي منو از دست دادي..... مرد:بذار از دست بدم اصلا ميخوام از دست بدم شايد اونموقع قدرتو دونستم چشمهاي زن پر از اشک بود.توي شلوغي ميدون تجريش زن از ماشين پياده شد و مرد رفت. زن از پشت سر نگاهش کرد.اين مرد همون مرد عاشق بود؟همون مردي که هميشه ميگفت ؛مگه من تو دنيا غير از تو کي رو دارم؛ پيکان سفيد جلوي پاي زن ترمز کرد.زن سوار شد؛آقا اگه ميشه اون ماشينو تعقيب کن.هر چي بشه کرايشو ميدم؛ از اينور اونور حرفايي شنيده بود .وجود زني ديگر...خاطرات گذشته مثل فيلم جلوي چشماش اومد.مردش ديگه مال اون نبود.نگاهش .يادش . وجودش . هيچي مال اون نبود.مرد عزم رفتن کرده بود. تلاش زن بيهوده بود.خاطراتشونو مينوشت روي کاغذو ميذاشت همه جاي خونه مرد ميومد خونه . اما نميخوند.عکساشونو ميذاشت همه جاي خونه. مرد ميومدخونه. اما نگاهشون نميکرد.ساعتها مينشست جلوي مرد و از عشقشون ميگفت .ولی مرد نميشنيد... ماشين با سرعت دنبال مرد ميرفت.زن باور نميکرد.شنيده بود که اون ؛ديگري؛خونه اش کجاست.اما از خدا ميخواست که مرد اونجا نره.که اشتباه کنه.اما نه.اشتباه نميکرد.همه خيابونهايي که مرد با سرعت گاز ميداد و ميرفت به همونجا ختم ميشد.پرده اشک جلوي چشماي زنو گرفته بود.باور نميکرد... راننده از توي آينه به زن نگاه ميکرد.زني به اين زيبايي.جووني...اونم جوابي براي سوالاش نداشت. درکمال ناباوري و بهت زن ،ماشين مرد جلوي همون آدرس کذايي پارک کرد.مرد کيفشو از توي ماشين برداشت و رفت تو.... احساس خورد شدن ،شکستن ،کنار گذاشته شدن وجود زنو مثل خوره ميخورد.چي به سر عشقشون اومده بود.چرا؟چرا؟چرا؟دخترک بيگناهشون........ مرد که رفت تو بعد از گذشتن چند دقيقه همون ؛ديگري؛ با ماشين از خونه زد بيرون .ميرفت جایی و برگرده .حالا زن ميدونست که مردش توي اون خونه نفرين شده براي چند دقيقه تنهاست.از ماشين پياده شد.راننده با نگراني نگاهش ميکرد. از روي زنگ اسم رو پيدا کرد.رفت جلوي در و زنگ زد...زنگ دوم..زنگ سوم...اسم مردشو صدازد...در حالي که صورتشو که اشک مثل سيل از اون روون بود به در تکيه داده بود اسم مردشو صدا کرد..مرد جواب داد. زن با گريه: ...من که عاشقت بودم....چرا چرا؟ مرد :با گريه...تورو خدا صبر کن ميام بيرون همه چيزو توضيح ميدم...تو رو خدا صبر کن زن در سکوت اشک می ریخت... اون لحظه رو نميشه در قالب کلمات گنجوند.زن از مرد سوال نکردکه : مگه عاشقم نبودي؟... شايد اونوقت جواب چرا هاشو پيدا ميکرد.شايد اونوقت... *** زن با دخترش (تنها نشونه عشقشون)از زندگی مرد کوچ کرد.برای ابد........ اين يه قصه نبود.باورش کنين... ![]() دوشنبه، 4 آذر، 1381
خوبه خبرای مربوط به برندگان مسابقات بهترين وبلاگ رو هم خونديم.البته به نظر من جدای از جنبه رقابتی و مشوقی قضيه اين برنده شدن و برنده نشدن توی وبلاگ نويسی معنی نداره چون همه ما به قول بهرام بيضايی برای اين مينويسيم که فشار روی قلبمون رو سبک کنيم. حالا ديگه هر کی با هر روشی که دوست داره اين کارو ميکنه و با هر روشی که ازش برمياد. بعدشم اینکه من چند روزه یه سوالی رو توی پرشین تاک مطرح میکنم که هیچکس نمیتونه بهش جواب بده و این برای من جای تعجبه که میون این همه وبلاگ نویس و وبلاگ خون که همه ادعای روشن فکری و آگاهی هم میکنن (بهتون برنخوره خود منم جزو همین خونوادم) واقعا حوصله جواب دادن ندارن یا اینکه جوابشو نمیدونن. این ی لعنتی هم دوباره اینجوری شد... راستی هوا هم امروز بالاخره هوای پاییزی شد.نمردیم و بارون پاییزی امسالم دیدیم البته اگه تا قبل از دیدن برف زمستونی امسال از آلودگی هوا سقط نشیم خوبه. من دیگه نمنویسم.این ی اعصابمو خورد کرد.خدا یه عقل درست حسابی به من و یه....هرچی دلتون میخواد درست حسابی هم به شما بده!! يكشنبه، 3 آذر، 1381
زن
؛آدمی بايد در ژرف ترين شکل خود دريابد که زن چه تسلايی است...؛ نيچه البته فکر نکنين که فقط به نفع خانما مينويسم! ؛عده ای از مردان از اينکه زنشان را از چنگشان ربوده اند آه کشيده اند.اما بيشتر آنان از اينکه هيچ کسی نميخواست زنشان را از چنگشان بربايد !؛ باز هم نيچه! پنجشنبه، 30 آبان، 1381
خاطره
![]() نميدونين کنار دريای شمال مست و گرم قاطی دود سيگار شنيدن اين آهنگ چه حالی داشت.. بوی تو آرامش آب بوی تو عطر صد کتاب بوسه ی جادويی تو کشف دوباره شراب حرف تو گيلاس درشت ناز تو ابريشم چين اسم تو ياد گل ياس بغض تو لرزش زمين... چهارشنبه، 29 آبان، 1381
بدون عنوان
قضيه اين شيرهاي شما ( با فتحه شين) هم واسه خودش معضلي شده
ها.ديروز خبري رو ميخوندم در مورد مدرسه هاي جنوب شهر و اينکه خيلي از والدين
به خاطر مشکلات مالي و داشتن چند تا بچه مدرسه اي نميتونن آبونمان شير رو به
مدرسه پرداخت کنن.به خاطر همين توي مدارس ، توي يه نيمکت ،يه بچه با خوشحالي
شيرشو سر ميکشه و بچه کناري فقط به اون نگاه ميکنه....ياد بچه هايي افتادم که
قربوني فقر پدر مادر شدن. ¤ نوشته شده در
ساعت 13:58 توسط آهو از محل کارم که اومدم چشمم افتاد به يه بچه که فال حافظ ميفروخت ، يه فال خريدم ، نه به خاطر فال ، هوا آفتابي بود ، خيابون شلوغ و پر سر وصدا.ديگه روز نامه هم نميخوندم .پس چرا داشتم گريه ميکردم......... سه شنبه، 28 آبان، 1381
دارم کتاب -چراغها را من خاموش ميکنم- نوشته زويا پيرزاد رو
ميخونم. ¤ نوشته شده در
ساعت 16:11 توسط آهو حالمم خوبه.گرفتاری ها و دردسر ها و مشکلات هم فعلا رفتن يه گوشه و من دارم بهشون دهن کجی ميکنم.البته از اونجا تکون نميخورن چون هميشه هستن اما خوب يه روزايی کمرنگ ترن و امروز از اون روزاست. چند روز پيش دو تا از همکارای سابقم رو ديدم و البته کمی جای تعجبه که چطور خانمايی با مدارک ليسانس و فوق ليسانس اينجوری از ازدواج کردن فلانی و اخراج شدن بهمان و عاشق شدن اين و دعوا کردن اون با آب و تاب تعريف ميکنن که يک لحظه هم دهن مبارکشون از حرکت خسته نمی شه! همه دوست دارن خودشونو توجيه کنن.همه تقصيرارو به گردن اون يکی بندازن.از همه چی خودشونو مبری بدونن و.... بگذريم... من که گفتم .امروز حالم خوبه.پس بذار هر کی هر چی ميخواد بگه .من از ديدنشون خوشحال شدم و همين برام بسه. من دلم ميخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی ميخواهد داخل خانه پر عشق و صفامان گردد يک سبد بوی گل سرخ به ما هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن يک دل بی رنگ و رياست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست.... سه شنبه، 28 آبان، 1381
دوستي مرز ها رو از بين ميبره
![]() برای دوست دورم مهشيد، راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود. جي.کا.چسترتون دوشنبه، 27 آبان، 1381
امروز مريضم.سرم و گلوم درد ميکنه.سرما خوردم ¤ نوشته شده در
ساعت 12:59 توسط آهو حوصله نوشتن هم
ندارم.ببخشيد.برين يه وبلاگ ديگه بخونين! يكشنبه، 26 آبان، 1381
![]() هوا پاييزيه... اما کاش دلامون بـهاری باشه....... يكشنبه، 26 آبان، 1381
To a Lost Loved One
i can let your body go but not the part of you that lives in my heart my warm memories of you will be with me all the days of my life and i will cherish every one of them they will give me strength when i'm weak and happiness when i'm down i'll only have to remember your smile and my hope will be renewed i'll only have to think about the way your eyes touched something deep inside of me and i'll remember that love bonds one soul to another eternally i can let your body go but never the love for you i carry in my heart شنبه، 25 آبان، 1381
خداحافظي
امروز کسي که توي وبلاگ نويسي خيلي کمکم کرده يعني آراد اعلام کرد که
بنا به دلايلي( که علتشو فقط خودمون ميدونيم) از ادامه وبلاگ نويسي صرفنظر
ميکنه.البته هنوز هم جوابگوي سوالات وبلاگ نويسان مبتدي هست.با اين که دلم
نميخواست قبول کنم ولي خوب فعلا چاره اي نيست. اين خبر يه جورايي باعث شد که
تو ی اين هواي ابري دل منم بيشتر بگيره.اميدوارم همه ما يه روزي دوباره شاهد
شروع فعاليتش در پرشين بلاگ باشيم.... ¤ نوشته شده در
ساعت 9:40 توسط آهو پنجشنبه، 23 آبان، 1381
هجويات
چرا آدم وقتي به کسي علاقمند ميشه انقدر احساساتش
متغيره؟ ¤ نوشته شده در
ساعت 11:33 توسط آهو يه لحظه خوشحاله،يه لحظه ناراحته.يه لحظه ميخواد فرياد بکشه و به همه عالم بگه که آي مردم منم يه کسي رو دوست دارم ، يه لحظه ديگه از خودش و از دوست داشتنش بدش مياد. يه لحظه ميخواد مغرور باشه يه لحظه مطيع... يه لحظه ميخواد همه چيزو راحت بگيره يه لحظه ميخواد به نفس کشيدن طرف هم گير بده! يه لحظه دلش آروم ميگيره يه لحظه از ترس از دست دادن عشقش ميخواد ديوونه بشه.... شايد علتش اينه که ما هنوز معني درست دوست داشتنو نميدونيم. نميدونيم بايد با اين احساس ناشناخته که اسمشو عشق ميذاريم چيکار کنيم. نميدونيم واقعا موفقيت در حفظ اون آدمه يا در حفظ احساس خودمون..... در دوست داشتن درست ، آرامش اينه که به احساسمون احترام بذاريم و اونو نگه داريم. چون آدم ها هيچ کدوم قابل پيش بيني نيستن و احساساتشون هم براي خوشايند ما در وجودشون قرار نداره. بايد همه آدما رو با احساساتشون آزاد بذاريم.حتي اون کسي رو که دوست داريم. اونوقت من فکر ميکنم اگه چيزي رو به اسارت نکشيم اون مال ماست. اگه کسي رو آزاد بذاريم واون به طرف ما بياد اونوقت واقعا دوستمون داره اما اگه به طرفمون نيومد يعني هيچوقت ما رو دوست نداشته. به آدما فرصت بديم.حتي به اون کساني که دوستمون دارن و دوستشون داريم.ما، خودمون باشيم و بذاريم ديگران هم خودشون باشن.... [ خانه | پست الكترونيك ] |