استقامت مجتبی - هم‌چنان در بند

مجتبي سميعي نژاد ، وبلاگ نويس ِ محبوس در زندان قزل حصار كرج ، ساعت سه و نيم امروز شنبه 1 بهمن هشتاد و چهار به همراه دو مامور محافظ و در حالي كه دستبند به دست داشت اجازه يافت در امتحان آخر ترم ِ دانشگاه خود حضور يابد. [ادامه در وب‌لاگ من نه من‌ام]
(بدون فیلتر‌)


پ.ن.
لطفا" اگر در باره‌ی مجتبی می‌نویسید به وب‌لاگ‌ خودش (من نه من‌ام) لینک بدهید.



Mojtaba Sami'i Nejad (Saminejad), an imprisoned blogger, accompanied with two prison guards, with handcuffs, was permitted to write one of his final exams. He is a student in social communications, in Azad University (Tehran).

He couldn't write the first three of his final exams because of the shortcomings of the people in charge. He was not allowed to sit with the other students for the final exam. He had to write it in a separate room, while he was still handcuffed.

He was returned after the exam to prison. He is supposed to write the other two finals remaining in the next few days. The silence of the media on his arrest and imprisonment, lead to his stay for a year and a half in prison (88 days in solitary confinement) without even one day of leave.

He was arrested and charged because of writing in his weblog, and criticizing and insulting the supreme leader.

From 'The dawn is near'






برای اینکه این آقا پژمان گل اینقدر خالصانه و مجانا حاضر شده اند کارهای ترجمه بچه های دربند رو به عهده بگیرند... تو وبلاگم بهشون لینک دادم که بیکار نشینند!




من به عنوان نويسنده ي متن فارسي ِ خبر احساس مي كنم چيزي كه به يك ماجراي مهم مربوط باشد جدا از حيطه ي دستوري و فني اش ، روح و حسي دارد كه انتقال اش به مراتب مهم تر است. اميدوارم بعد از آزادي مجتبي بعد از يك سال و چند ماه سختي و دوري از زنده گي ِ بيرون ، در كلاس ترجمه و زبان شناسي اي كه در يكي از دانشگاه ها ( ترجيحا در آمريكا ) و با دعوت از نجف دريابندري يا نوام چامسكي برگزار مي شود شركت كنيم تا پژمان عزيز هم راضي شود

------ پاسخ ------

یه‌نفر جان عزیز (چه عجب از این ورها :)) - سخت نگیر. کارها این‌جا فی‌ سبیل الله انجام می‌شند و هر کس گوشه‌ای رو گرفت (حتی اگر نصفه نیمه) ما نوکرش هم هستیم - غر و غرنامه رو هم بالاجبار و به دلیل ذیق وقت ناچاریم نادیده بگیریم مگر طرف واقعا" نیت خیر داشته باشد و صرفا" برخورد شخصی نباشد.

حالا تو چه جوری؟ واقعا" خودت خسته نباشی که این‌همه یاری.




پژمان گرامی - به نظر من بخندید چون بر هر درد بی‌درمان دواست و شخصا" امتحان‌اش کرده‌ام :)

توضیح، آن‌هم تنها یک‌بار و برای همیشه:

هر کس هر چه از دست‌اش ساخته بوده انجام داده است - مثل همیشه. حقیر هم هیچ زمان ادعا نکرده‌ام فعال حقوق بشر هستم و تنها در جائی‌که بتوانم/بشود/وقت و از همه مهم‌تر میل داشته باشم (آن‌هم *احتمالا"*) کاری می‌کنم. این‌جا هم یک وب‌لاگ شخصی‌ست و مطالب‌اش مرجع تحقیق نیست. شما اگر امکان‌اش رو دارید خیلی خوش‌حال می‌شوم متن را تکمیل و صحیح ترجمه کنید تا از آن استفاده کنیم. در فقدان آن، با وجود ذیق وقت و امکانات ناچاریم به هر چه در دست‌رس است (که بابت آن خیلی هم از دوستان شاکریم) اکتفا کنیم و این به تشخیص صاحب این وب‌لاگ به از هیچ می‌باشد. همان‌طور که گفتم زحمت کشیده، آستین بالا زده و خودتان ترجمه‌ کنید، ما هم از جدمان می‌خواهیم یک در دنیا و صد در آخرت به شما برادر دینی ما اجر بدهد وگرنه لطف کرده وقت ما و خودتان را با بحث‌هایی که برای فاطی تمبان نمی‌شود ضایع نکنید. برای آبروی از دست رفته هم یقه‌ی دوستان‌تان در ایران را بگیرید ما که عددی نیستیم. :)

وقت خوش.

پ.ن. من منتظرم ببینم چند بار دیگر خداحافظی می‌کنید و باز برمی‌گردید. عزیز جان مگر شما مازوخیسم دارید که به وب‌لاگی که ناگاه یک‌شبه بعد از خواب‌نما شدن، صاحب‌اش را به خاطر یک اختلاف عقیده خصم خود می‌بینید، دست کم یک روز در میان سر می‌کشید؟ دوست محترم سابق (راستی که خنده‌ام می‌گیرد هر چه به برخورد پارانویائی‌ شما فکر می‌کنم) می‌شود دوستانه یا حداقل بدون جرکشی راه‌مان را سوا کنیم؟

فکر نمی‌کنید هر دو برای چنین وضعی کمی بزرگ شده‌ایم؟ برای بار دوم آقای محترم ... ممنون می‌شوم اگر همین‌جا ختم‌اش کنیم.




نمى‌دانم خنده‌دارد یا گریه. نوشته‌اى نوجوانانه و سردستى در وبلاگى نوشته‌مى‌شود و خانمى به شهادت ِ وبلاگش ساکن ِ کانادا، که انگلیسى هم مى‌نویسد، متنى در وبلاگش مى‌گذارد به عنوان ِ "partial translation" که من ِ آشنا به فنّ ِ ترجمه فکر‌مى‌کنم لابد‌ "ترجمهء بخشهایی" معنى‌مى‌دهد. خانم ِ دیگرى، ساکن ِ آمریکا مترجم و شاعر، که او هم به انگلیسى‌ وبلاگ مى‌نویسد، نوشته را توصیه‌مى‌کند به صاحب ِ این وبلاگ و لینکش را مى‌گذارد در نظرخواهى. خود ِ متن ِ انگلیسى را هم عیناً مى‌گذارد در وبلاگش  با ذکر ِ صفت ِ partial translation. صاحب ِ‌ وبلاگ حاضر هم، ساکن ِ استرالیا ، بى‌آن‌که صدایش را دربیاورد partial translation را حدف‌مى‌کند و متن‌ ِ مادرمرده تبدیل‌مى‌شود به متن ِ مرجع براى ِ‌خوانندهء بى‌خبر از همه‌جاى‌ ِ انگلیسى‌خوان! چه اشکال‌دارد؟ بگذار دنیا بفهمد ما چه مى‌کشیم!

امّا ببینیم دنیا چه مى‌فهمد از این شاهکار ِ رد‌شده از زیرِ دست ِ سه صاحب‌نظر. از همان جملهء اوّل معلوم‌مى‌شود "ترجمهء بخشهایی" یعنى حذف ِ کلمه‌ها ، هرچقدر هم که اهمیت داشته، از جمله‌ها  هرجا که مترجم زورش به کلمه‌نرسیده نه خلاصه‌کردن ِ متن! تازه این اوّل ِ ماجراست. براى ِ‌ این که کلّى‌گویی نکرده‌باشم همان جملهء اوّل را مى‌آورم:

  • متن ِ‌فارسى: "مجتبي سميعي نژاد ، وبلاگ نويس ِ محبوس در زندان قزل حصار كرج ، ساعت سه و نيم امروز شنبه 1 بهمن هشتاد و چهار به همراه دو مامور محافظ و در حالي كه دستبند به دست داشت اجازه يافت در امتحان آخر ترم ِ دانشگاه خود حضور يابد"

  • ترجمهء وبلاگ:
    "Mojtaba Sami'i Nejad (Saminejad), an imprisoned blogger, accompanied with two prison guards, with handcuffs, was permitted to write one of his
    final exams"
  • من ِ انگلیسى‌خوان (و فعلاً فارسى‌ندان) اوّلاً ماتم مى‌برد که چه حکمتى‌دارد نوشتن ِ نام ِ سمیعى‌نژاد به دو املاى ِ‌متفاوت که هردو تقریباً مثل‌ ِ هم‌خوانده‌مى‌شود. راستش کمى به نویسنده/مترجم شک‌مى‌کنم. with handcuffs را که مى‌بیننم فکر‌مى‌کنم سمیعى‌نژاد یا محافظهایش دستبند را دستشان‌گرفته‌بودند و بازى‌مى‌کردند نه اینکه به دست ِ سمیعى‌نژاد دستبند‌زده‌بودند (handcuffing). هنوز درگیر ِ ماجراى ِ دستبندها هستم که معلوم‌مى‌شود سمیعى‌نژاد رفته 'امتحان نوشته' نه اینکه 'درجلسه امتحان حاضر‌شده'  (attend) و امتحان‌داده (sit for an exam). این امتحان هم امتحان ِ‌ نهایی‌بوده (مگر دورهء‌ کارشناسى‌ ِ دانشگاه پنجم ِ‌ابتدایی است که امتحان ِ‌نهایی داشته‌باشد؟) نه امتحان ِ آخر ِترم (end-of-semester exam). حتّى‌ اگر از خیر ِ زندان ِ متن ِ فارسى‌هم که بگذریم، باز هم من حیرانم که این اتّفاق کِى افتاده و این جوان ِ زندانى از کدام کشور بوده؟

  • این هم یک ترجمهء 'سالم' از چیزى‌ که ظاهراً مترجم قصد‌داشته بگوید:
    Handcuffed and in the custody of two guards, Mojtaba Samieinejad, imprisoned [political] Iranian blogger,was allowed to sit for an end-of-semester exam at 3:30 pm today, Jan...2006)"

سالى‌که نکوست از بهارش پیداست. خودتان حدیث ِ مفصل ِ باقى ِ جمله‌ها را بخوانید از این مُجمل :)

کمک به ديگران به جاى ِ خود ولى هرکارى راه و رسمى‌دارد. درست‌است که چهارديوارى‌است و اختيارى ولي به عنوان ِ فعّال ِ اجتماعى (سياسيَش پيشکش) و دفاع از حقوق ِ بشر قرارنيست آبروى ِ خودمان و ديگر ِ ايرانيها را در اينترنت و دنيا ببريم. اين وبلاگ و وبلاگهاى ِ از این دست ارزانى ِ صاحبانشان! به قول ِ مازندرانیها "نان و ماست ِ خودمان را مى‌خوریم"

خداحافظ

 




لوگوی روزشمار آزادی اکبر گنجی را ساخته ام نگاهی بیندازید




مرسی هاله جون از انتشار این خبر.به امید آزادی مجتبی و گنجی و همه ی زندانیان سیاسی.راستی امروز خوندم مجکومیت آرش سیگارچی هم از ۱۴ سال به سه سال کاهش یافته :)




هاله جان. کامنتم ربطی به پست نداره. قبلا ببخشید. راستش خیلی فکر کردم یادم نمیاد دفعه قبل (نه خیلی وقت پیش، همین چند ماه پیش ) که مربای توت فرنگی با توت فرنگی تازه درست کرده بودم آب رو بهش اضافه کردم یا نه. خوب پیری هست و هزار درد سر. اگه لازم شد برای مربای ریواس و توت فرنگیت کمی اب اضافه کن. خیلی ببخشین ها! ایندفعه که درست کردی ان شاالله قلقلش دستت میاد. بوس.




مرسی امیر جان - یک‌ دنیا ممنون آقای مهربان.

باورت می‌شه که موقع نوشتن هم دست‌هاش رو باز نکردند بزدل‌ها؟ دو تا گارد مسلح با یک محکوم (به زعم خودشان) غیر خطرناک تو یک اتاق دربسته باز هم ترسیدند دست‌هاش رو باز بگذارند. بزدل‌های منفور.




عزیزم دستت درد نکنه....درضمن تاجائیکه از دستم بر اومد اینکارو کردم.
فعلآ....




شیمای عزیزم، من‌هم در عوض مطلب انگلیسی‌ات رو کش رفتم. مرسی گل‌ام.




مینا جان‌ام، لینک فیلتر نشده‌اش رو گذاشتم ولی نمی‌دونم کار بکنه یا نه. شماها از ایران باید تأئید بکنید. مرسی که خبر دادی خانم‌ام.




خوشگل‌ام اگر تو نگفته بودی که درست‌اش نکرده بودم الان. :) مرسی گل‌‌ام.




خب الان ديدم درستش کردی. ببخشيد عجله کردم! بازم مرسی مثل هميشه...




هاله جونم لينک ثابتش کار نمی کنه. دمت گرم واقعا...




وبلاگش فیلتر شده. از اینجا که اینطور ِ




هاله جون... یکی از اتفاقات عجیب امروزم این بود که اومدم وارد وبلاگ بشم دیدم مجتبی وبلاگش در سایت وبلاگه تازه شده... واقعا تعجب کردم و بعد هم که دیدم خوشحال شدم که این جون تونست امتحانش رو بده... امیدوارم بدونه که چقدر چشم و دل نگران/ مهربان/هم نفس همراهش هست.. دیدم توهم لینک گذاشتی گفتم همینجوری یک دو خطی بنویسم...

قربانت
شیما