کودک‌آزاری - یک از دو

می‌خوام در مورد یه مسئله خیلی جدی بنویسم. حرف زدن راجع به‌اش حال‌ام رو بد می‌کنه ولی فکر می‌کنم مهمه. می‌خوام در مورد آدم‌هائی که بچه‌ها رو آزار جنسی می‌دن حرف بزنم. از تجربه‌ی خودم بگم و اگرم شما خواستین از تجربه‌های شما بشنوم - لزومی هم به معرفی خودتون ندارید ابدا". این پست رو بعد از خوندن مطلب انار عزیزم تصمیم گرفتم بنویسم. در واقع اومدم از تجربه خودم تو نظرخواهی‌‌اش بگم ولی بعد دیدم به اندازه کافی مهم هست برام که بیش‌تر در موردش بنویسم و با کسان بیش‌تری هم در میون بگذارم. به هر روی حتما" مطلب انارک رو بخونید بعلاوه نظرخواهی‌اش و لینک‌هائی که زیر مطلب‌اش گذاشته، مثل این یکی.

این رو من دو بار تو زندگی تجربه کردم و بر عکس بعضی از بچه‌ها که خاطره‌اش رو از ذهن‌شون پاک می‌کنن برای من مثل آینه شفاف مونده.

با مادر و پدرم و عده‌ای دیگه شمال بودیم. بعد از ظهر مطابق رسم معمول بزرگ‌ترها تو اون هوای نمور چرتی می‌زدن و ما بچه‌ها هم آتش می‌سوزوندیم. یکی از این روزا یکی از دوستای پدر و مادر که خودش پسری پنج شش ساله داشت داوطلب شد که سر بچه‌ها رو گرم بکنه تا بزرگ‌‌ترها با آرامش به خواب بعد از ظهرشون برسن. بنا شد بریم دریا. یادم نیست دقیقا" چند تا بچه ولی یه گروه بودیم. وقتی رسیدیم به آب شنگول افتادیم به شلنگ و تخته انداختن که آقا دونه دونه دست بچه‌ها رو گرفت که بیائید شنا یادتون بدم. من دستامو دراز می‌کنم شما دمر روی بازوهای من بخوابید تا یادتون بدم چه جور دست و پا بزنید. من تو بچه‌ها از همه بزرگ‌تر بودم. شاید حدود نه سال‌ام بود - یادمه که تازه نشونه‌های بلوغ ظاهر شده بود. روی بازوهاش که خوابیدم یک دست‌اش رو گذاشت روی پستون‌های نداشته‌ام و دست دیگه‌‌اش هم روی آلت زنانه‌ یا در واقع دخترانه‌ام. چند ثانیه‌ای که گذشت از حرکت دست‌هاش ناراحت شدم و حس بدی به‌‌ام دست داد. دقیقا" نفهمیدم چی داره می‌کنه و اصولا" اطلاعات جنسی‌ام در حدی نبود که بتونم دو و دو رو کنار هم بذارم اما به هرحال حس عذاب بدی به‌ام دست داد و خودم رو از چنگ‌هاش رها کردم و دیگه هم هر چی اصرار کرد تن به بازی‌اش ندادم. این رو تا همین چند سال پیش به مادر و پدرم نگفته بودم ولی وقتی گفتم اون‌هام خیلی حال‌شون بد شد.

اون زمان احساس‌ام فقط در حد یک معذب بودن بیش نبود ولی وقتی سال‌های بعد به‌اش فکر کردم و امروز هم، احساس تهوع و اشمئاز بدی به‌ام دست می‌ده. اون مرد رو بعد از اون دیگه هیچ‌وقت ندیدم. امروز به این فکرم ‌که این دیو ممکنه به چندتا بچه من‌جمله بچه‌‌ی خودش دست‌درازی کرده باشه؟

ادامه دارد ...






خانومی با اجازت لینکت رو اضافه کردم.




هاله جان خیلی عجیبه دیروز برات اینجا کامنت گذاشتم ولی رد نشده . گفته بودم که من قبلا در اینمورد نوشتم در اینجا http://azkhod-bakhish.blogspot.com/2005/10/blog-post.html
و در اینجا http://azkhod-bakhish.blogspot.com/2006/08/blog-post_06.html
سبز باشی.




من با وجود اینکه از حکم مرگ برای خلافکارا بدم میاد ولی اگر ابن قدرت رو داشتم که قانونی رو وضع کنم حتما حکم مرگ رو اونهم به فجیعترین و شکنجه بارتربنش رو برای بچه بازها وضع میکردم. تصور حال اون بچه معصوم پشتمو میلرزونه.متاسفانه نمیدونم چرا تعداد این جور ادمها هم رو به افزایشه.گاهی اوقات که با پسرم میرم بیرون نمیذارم از بغلم جم بخوره.چند وقت پیش یکی از اشناهام تعربف میکرد که یه اقایی تو مرکز خرید پسرش رو(در غیاب مادره البته) به نوشیدنی دعوت کرده که پسره قبول نکرده بعد اقاهه یه گوشه وایمیسته و هی با ابما اشاره به پسره میگفته بیا کارت دارم. این طفلک هم فهمیده قضیه چیه اون قدر ترسیده بود که چند روز مریض شده بود. خلاصه که این جور ادما به نظر من مرگ هم براشون کمه.




قبلا هم گفته بودی که همچین تجربه ای داشته ای ولی الآن با شنیدن مشروحش خیلی غصه ات رو خوردم عزیزم. به نظر من هم پدر و مادرها خیلی باید حواسشون جمع باشه. بچه ای که اذیت میشه معمولا رفتاری بروز میده که والدین اگه یه خورده مراقب باشن قشنگ متوجه میشن.
من هم یه خاطرهء خیلی بد در این مورد دارم.
دختر خالهء مامانم دو تا دختر داشت که شوهرش رو از دست داد. دخترهاش ۱۲ و ۸ ساله بودند. دختر بزرگش کمی عقب ماندگی ذهنی داشت و خیلی هم طفلی خوشگل بود و رشدش بیشتر از سنش بود. خلاصه... عموی نازنینشون شروع میکنه در فقدان برادر به زن برادر و بچه هاش سر زدن و همه جوره کمکشون کردن. مامانه که من در این میان مقصر میدونمش میگه رفتارهایی از دختر بزرگم میدیدم که به حساب کند ذهنی و رشد سریع غریزه هاش میگذاشتم. چند ماهی این مساله طول میکشه تا اینکه متوجه رفتارهای عجیب دختر کوچکش میشه و اینکه از عمو فرار میکنه. هشیار میشه و دنبال قضیه رو میگیره و در کمال ناباوری متوجه میشه که عموی عزیز ماه هاست با دختر بزرگش مشغول بوده و شروع کرده بوده سراغ دختر کوچک رفتن و نیمه شبهایی که خانهء پدربزرگ بوده اند بالای سرش میرفته. طفلک دختر بزرگ با همان معصومیت و نادانی اش چنان معتاد این رابطهء کثیف شده بود که مادر بینوا تمام زندگی اش را گداشت روی او و منحرف کردن فکرش از این مساله و مبارزه با التماسهای او که چرا دیگر عمو به خانه مان نمیاید. خانوادهء پدر هم با اینکه متاسف بودند اما کم کم به قول خودشان برای حفظ آبروی پسر بیشرفشان از عروس و بچه ها بریدند :(




مجموعه این مطالب رو وبلاگ به وبلاگ دنبال کردم. وظیفه خودم دونستم دستکم از اینهمه آموزشی که چه در مطالب و چه کامنتها یاد گرفتم صمیمانه تشکر کنم.




ولی الله فیض مهدوی هنوز زنده ست؟؟ دیگه نمیگم متاسفم که در حمام حلق آویزش کردند...همون حکمی رو که از اول میخواستن در موردش اجراء کنند اجراء کردند و چه بی سر و صدا...چی میتونم بگم من؟؟




در مورد کامنت موناهیتای عزیز: راست میگه ...جریان کرم رو دقیقآ خوب و درست و به جا بیان کرد که تو وبلاگش چه شد...وبلاگ جوانه ها پیر شده بود! برای من جالب خرفای خانمها!!! بود...کسانی که اگه این مساله رو تجربه نکرده باشند ولی تصورش نباید کار سختی باشه براشون...با یه تصور ساده میشه فهمید کرمی در کار نیست...موضوع وخیم تر از کرمه...




هاله جان با یک نگاه کوچیک به کامنتها میتونی ببینی که چقدر بیمار روانی در جامعه هستند و آزاد میگردند و به کارشون ادامه میدند...میدونی این چیزا تو جامعه اسلامی!! حل شده دیگه...شما اگه به مقامات کاری نداشته باشی-مشروب هم نخوری دیگه مهم نیست چه میکنی!!! مشروب خیلی مهمه...یکی از دوستای من رو تو ایران به خاطر همراه داشتن یک قوطی مشروب (توی ماشینش) گرفتن و بهش ۷۴ ضربه شلاق زدند! این روزا هر کی تریاک بکشه و به بچه ها هم تجاوز کنه نه تنها مجرم به حساب نمیاد بلکه انسان نیکوکاری هم شناخته میشه چون به بچه ها یاد میده که به هر کسی اطمینان نکن! من شخصا تجربه ای نداشته ام ولی دیگرانی که براشون این موضوع پیش اومده رو میشناسم...از نوع وخیمش البته...دختری رو میشناختم که در سن ۱۲ سالگی بکارتش رو از دست میده! باورش هم سخته نه؟ اونم توسط ۲ نفر...۲ نفری که طبق گفته خودش هم سن باباش بودند! مثل فیملهاست درسته؟؟! وبلاگ هم داره الان ولی آدرسش رو اینجا اعلام نمیکنم میدونی که چرا؟! وقتی من ایران بودم دختره رو میشناختم...میدونی شغل دختره چی بود؟؟؟؟ فاحشه! بازم میام تعریف میکنم...




در ضمن یادم رفت بگم من تو اون زمان هیچ صحبتی از پدر یا مادرم در این مورد نشنیده بودم و فقط به صورت غریزی از خودم دفاع کردم.کاش قبلش اونا منو روشن کرده بودن...




منم همچین تجربه ای رو دو بار کردم.البته خوشبختانه آشنا نبودن و هر دو دفعه از خاصیت ورزشکار بودن و شجاع بودنم استفاده کردم و در رفتم.یکیش اینه که یادمه ۱۲ سالم بود و یادم نیست چرا سوار تاکسی شدم(احتمالا پدر و مادرم نمیدونستن چون اجازه تاکسی سوار شدن تو اون سن رو بهم نمیدادن) طرفهای مدرسه امون بودم..بلوار کشاورز..یه پیرمردی راننده تاکسی بود که قیافه اش فراموشم نمیشه.چاق با عینک ته استکانی.وقتی اومدم سوار شم بهم اشاره کرد جلو سوار بشم.خلاصه شروع کرد حرف زدن و در همون حین دستشو گذاشت رو پام و خلاصه...هیچ وقت قیافه اون که مثل حیوون آب از لب و لوچه اش آویزون بود و اینکه من خشکم زده بود و از تنفر و وحشت از جام جم نمیخوردم که یهو به خودم اومدم و همینجور که ماشین با سرعت کم در حال حرکت بود در ماشینو باز کردم و پریدم پایین و تا مدرسه بلند بلند گریه میکردم.یه بارم ۱۵ سالم بود منتظر سرویس دم خونه امون بودم و صبح زود بود یه آقایی از کنارم رد میشد یهو دستهاش رو گذاشت روی سینه ام و گفت منتظرت بودم.منم که گیج شده بودم شروع کردم از ترس و تنفر لرزیدن.ولی خیلی زود حواسمو جمع کردم و پامو آوردم بالا و با لقد زدم زیر شکمش (همونجایی که میدونی) و اونم از درد به خودش پیچید منم در رفتم ...همون موقع سرویسمون رسید.البته تا مدرسه با کسی حرف نمیزدم و گریه میکردم.




به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد.




درست وقتی که تصمیم گرفتم کوچیلی رو بسپرم به یه پرستار فکر کردن در موردش خیلی ناراحت کننده تر است:( ولی متاسفانه همیشه این خطر هست.




سلام خوبیه بیان این مطلب اینه که من از الان شیش دنگ حواسم جمع شد تا بچه ای که خواهم داشت به زودی رو درست تربیت و اموزش بدم ..این خیلی خیلی مهمه..این مسپله در بچگی برای شخص من اتفاق نیفتاده ولی برای ۲ تا از خواهرام چرا...ولی تا دلتون بخواد آزار و اذیت خیابونی دیدم....راستش رو بخواین الان کمی هم ترسیدم..می گم نکنه حتی نزدیکترین کسان آدم بخوان یه همچین کاری با بچه ات بکنن....




مونا جان نظر این آقائی که گفتی خوندم. به نظرم ایشون بیش‌تر fantacy خودشون رو نوشتن تا چیز دیگه! مطلب خودت رو هم خوندم. خیلی غم‌انگیزه که یه همچین خاطراتی مابین خاطرات بی‌غش طفولیت باید به ذهن آدم حک بشه.




برات ایمیل کردم!




هاله جان من هم تجربه ای نه به این شدت را در روزگاری دور تجربه کردم و حسم رو هم توی وبلاگم نوشتم. اما راستش جامعه ما هنوز درک این را ندارد که در این مواقع چطور دختربچه ای که تازه دوران کودکی را پشت سر گذاشته بجای قربانی باید متهم قلمداد بشه. برای همین تمامی ماها این ها رو مثل یک زخم ناسور که خوب شدنی هم نیست تا آخر عمر با خودمان یدک می کشیم و مصببانش هم راست راست راه می روند و خیالشان راحت است که طرز فکر جامعه اتوماتیک تبرئه شان می کند. شاداب باشی عزیزم.




مونای عزیزم، خانم‌ام اون کسی این‌طور به قضیه نگاه می‌کنه احتمالا" با تجسم چنین داستانی خوش‌خوشان‌اش هم می‌شه. ابدا" مسئله‌ای نیست که این‌طور افراد هم نظرشون رو بگن ولو با بد و بی‌راه چون بلاخره این قضیه دو سر داره.

عزیزم لینک مطلبی که گفتی برام بگذار تا بخونم لطفا".




در ضمن هاله جان بلوط (لوا) در این مورد پستی داشت که باید در کامنت ها دوباره این تئوری کرم از خود درخت را دوباره از یک آقایی به نام پیام شنیدم که آه از نهادم برخواست. خودت بخوان تا بدانی من چه میگویم:
http://www.balootak.com/2006/08/242.php#comment-2901




هاله جان، من هم یک بار در موردی که به سر خودم آمده بود پستی نوشتم. باید میآمدی و میدیدی که برخورد دیگران به من چگونه بود حتی در میان زنان. خیلی از فحاشی ها را باید پاک میکردم. ولی چه خوب که تو اینکار را میکنی. اولاً کمتر کسی جرأت پیدا میکنه به تو بدو بیراه بگه دوماً هرچه بیشتر از این سوء استفاده جنسی از کودکان بگوییم شاید آنهایی که همیشه کرم را از خود درخت میدانند مجبور کنند که کمی به استدلال غلطشان بیاندیشند.



پست الکترونيک وب سایت نام



   : کيبورد  : زبان


مشخصاتم را بخاطر بسپار بلهنخير