
تأثیرگزارهااینجانب بازیهای وبلاگی را بسی دوست میدارم و کلی خوش به حال شدم وقتی دو دوست نازنین من رو هم به بازی دعوت کردند. پست امروز بنا بر دعوت مینوی عزیزم نوشته شده. در مورد آرزوها هم که روزمرهنگار عزیزم دعوت کرده بعد مینویسم. اتفاقات و آدمهای تأثیرگزار تو زندگیام کم نبوده و نیستند ولی اساسیترینشان اینهایند: طفولیت - دوست کلاس اول، دوم و سوم دبستانام، ساقی، ناکسترین و بدذاتترین موجودات هفت، هشت و نه سالهی روی زمین بود. سه سال آزگار به عناوین مختلف آزارم داد و هر چه مادر و پدر به گوشام خواندند که این بچه با این ذات ناجور به درد دوستی نمیخورد داخل کتام نرفت که نرفت. آخر سال سوم خودم به خباثتاش ایمان آوردم. این دوستی زجرآور سه ساله باعث شد رفاقت را یاد بگیرم و در حد همان بچهای که بودم آدم بودن و آدم ماندن را. مهاجرت - دور شدن از وطن، خانه و خانواده در سن طفولیت برای بچهای که برایاش همهچیز مهیا بود و حتی برای رد شدن از خیابان دستاش را میگرفتند ... هرگز تاکسی سوار نشده و به دلیل داشتن راننده، مستخدم و امکانات دیگر مسئول هیچچیز و هیچکس من جمله خودش نبوده. مهاجرت برایام یک انقلاب شخصی بود. با سن کم یاد گرفتم با تنهائی، غربت و افسردگی کنار بیایم و گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. کاراکتر اجتماعی امروز و استقلال سالیان بعد را در این دوری زودرس از خانه و خانواده اندوختم. انقلاب ایران - با اینکه از پیش از انقلاب باقیماندهی طفولیتام را خارج از ایران گذراندم ولی وقوع انقلاب مسیر زندگی من و خانوادهام را تغییر داد. در بحبوحهی نوجوانی در جهت کمک به خانواده سر پای خودم ایستادم و در کنار تحصیل کار کردم. آبدیدهگی فولاد وجودم صد در صد متأثر از انقلاب ایران بوده و هست. ازدواج - آشنائی و زندگی مشترک با کسای که بهتر و انسانتر از او تا به امروز نشناختهام. تمامیت، رفاقت، اعتماد، مهربانی و ثبوت قدماش در تمام مراحل زندگی مشترک الهامبخشام بوده، چه در زندگی شخصی و چه اجتماعی. کسای که خندیدن و خنداندن را از او آموختم. مادر شدن - تجربهای که فروتنی و تواضع را به من آموخت و رقیق اما مستحکم بودن را. چهل سالگی - نقطهی عطفای که تمام و کمال من را به من هدیه داد. روزی که تصمیم گرفتم دیگر خود خودم باشم و هیچ زمان، حتی یک ثانیه، چشم از قطب، از ایدهآلام، برندارم. روزی که فهمیدم به راستی زیبا هستم. از شراگیم، مهشید، ندا، لنا، شبنم، پری دریائی، سولوژن، موناهیتا، افروز، نیکی، خورشید خانم، چرتینکوف، سینا، جاوید، امیر و هر کدام از دوستان دیگری که اسمشان در این لیست هست دعوت میکنم از تأثیرگزارها بنویسند. |
|
هاله جان! اجابت شد :) |
|
|
سلام هاله عزیز :) |
|
|
سلام هاله عزیز :) |
|
|
سامان جان جالبترین قسمت اینه که اینهمه از تغییرات پروفاوند (به قول فرنگیها) نوشتم طرف فقط همون مستخدم و راننده (که زمان شاه دیگه تو سر سگ میزدی همه استطاعت مالیاش رو داشتن) رو گرفته. :)) |
|
|
مهمتر از همه اينها صداقته كه اشاره اي بهش نكردي. |
|
|
نموگودی نازنین، سمیرا و دوست آفتاب عزیزم، قربان صفا و مهربانی شما. امیر عزیزم پس تو هم مثل من از همکلاسی شانس نداشتی؟ :) مینوی عزیزم. مهربان خانم، قربان تو عزیزم. راستاش من از همون پونزده شونزده سالگی تو چلچلی هستم (همون چل چلی اراکی ها! :) |
|
|
سولوژن جان منتظرم بیصبرانه. خیلی دوست دارم بدونم. مارال نازنینام، چرا میخوای صبر کنی تا به اون سن برسی؟ اگر میتونی همین حالا گلام. ندا جانام درستاش کردم. اسکارلت بانوی مخملی، به نظر من ایدهآلگرائی هیچموقع کار نادرستی نیست ولی تا جائیکه دنبال نیست در جهان نباشی. ایدهآلهای من کاملا" در دسترس هستن فقط باید براشون زحمت بکشم. قطع دارم برای همه همینطوره. به نظر من ابدا" از ایدهآلهات کوتاه نیا. من تا چهل سالگی متوجه نبودم که رسیدن به ایدهآلهام مفهوماش زیر پا گذاشتن دیگران نیست واسه همین همیشه کوتاه اومدم. به این سن که رسیدم دیدم این هر دو با هم میسر هستند و لازم نیست کسای این وسط و در این راه شهید بشه. حالا اون توازن رو دریافتم. پیشنهاد به تو گلام اینه که به هیچ عنوان خودت رو دست کم نگیری و focus ات رو هم از دست ندی تا وقتی به سنین بالاتر رسیدی احساس غبن بکنی که چرا زودتر نه؟ میبوسمات گل من. |
|
|
دوست عزیز بنا نیست ما همه همدیگه رو دوست یا قبول داشته باشیم. بلاخره اگر افراد دماغگنده و از خودراضی مثل من تو دنیا نباشن خوب اونوقت شما چه جوری باید اوقاتتون رو بگذرونید و حرفهای گزندهتون رو به کی باید بزنید؟ :) شاد باشید. |
|
|
haleh akhe cheghadr ghopi!ada! cheghard fake! |
|
|
ممنون هالهی عزیز! (: |
|
|
هاله جان ثباتی که در ان قرار گرفتی آرزوی قلبیه منه شاید روزی که به سنت برسم من هم اون رو به دست بیارم. |
|
|
:)) |
|
|
سلام هاله جان مرسی که دعوتم کردی.. می خوام اما فارسی بنویسمش می شه به جای اون وبلاگ به این یکی لینک بدی؟ |
|
|
هاله نازنین تر از گل. نوشته ات مثل همیشه تاثیر گذار بود. اما خیلی دلم میخواد ازت یه سوال بپرسم در مورد این قسمت آخر که گفتی : (روزی که تصمیم گرفتم دیگر خود خودم باشم و هیچ زمان، حتی یک ثانیه، چشم از قطب، از ایدهآلام، برندارم.) ببخشید طولانی شد. امیدورام منظورم رو درست گفته باشم. |
|
|
سلام زندگی همه آدمها کما بیش مثل هم است. دوستان - خانواده - سفرها و ... خوشحالم که جزو دسته ایی هستید که در هر زمانی که به گذشته نگاه می کنند از عملکرد و تصمیم خود خوشنودند. شاید به همین دلیل است که در وبلاگتان هرگز در صدد خرده گیری از دیگران نبودید. |
|
|
با سمیرا هم موافقم |
|
|
سلام |
|
|
تو به راستی زیبا هستی، همینطوره *: |
|
|
سلام عزیزم:چقدر زیبا نقاط عطف زندگی ات را با صراحت همیشگی تصویر کرده ای..... :) |
|
|
ممنون خانم خانما که دعوت رو قبول کردی |
|